محمد تاجیک :"من تاريخ تولد و تاريخ مرگ ندارم و نميشود برايم شرح حال ترتيب داد".
غلامحسين ساعدي (گوهر مراد) در سال 1341 (24 ديماه) در تبريز به دنيا آمد، در خانوادهاي كارمند و به قول خودش اندكي بدحال.
ساعدي نوشتن را ابتدا به صورت گزارش و تفسير در هنگامهي نوجواني آغاز ميكند و با نشريات فرياد، صعود، جوانان آذربايجان كه در طرف باقيماندهي «فرقه» به صورت مخفي چاپ ميشد، همكاري ميكند و اولين بار در ارتباط با همين نوشتهها به زندان ميافتد.
در مرداد 1332 هنگام كودتاي 28 مرداد وارد دانشكدهي پزشكي تبريز ميشود و در اواخر سالهاي دانشكده فعاليت هنري و ادبي خود را مجدانه پي گيري ميكند. ساعدي در دههي 40 كه دورهاي خاص در ادبيات ايران محسوب ميشود، نوشت، رشد كرد و به تحصيل خود در رشته روان پزشكي ادامه داد.
عمدهي فعاليتهاي قلمي ساعدي در حوزه نمايش نامه نويسي است و به همراه تني چند هم چون بيضايي، رادي و نصيريان پيش زمينهي تئاتر را بينان نهادند. بخش ديگر از نوآوري او در زمينه تئاتر چاپ آثار پانتوميم تحت عنوان لالبازيهاست.
ساعدي در اوايل دههي 50 گاهنامهي الفبا را به همراه تني چند منتشر نمود و در سال 56 همزمان با احمد شاملو در چاپ مجلهي ايرانشهر در خارج از كشور همكاري ميكند. بعد از انقلاب نيز داستانها هم چنان در آرش، كتاب جمعه، ويژهي هنر و ادبيات چاپ ميشود.
ساعدي در دههي 60 از ايران خارج ميشود و به فرانسه ميرود و سحرگاه دوم آذر 64 پس از يك خونريزي داخلي در يكي از بيمارستانهاي پاريس درميگذرد.
ساعدي در زمينه داستان نويسي، اين آثار را از خود به جا گذاشت: مرغ انجير (1335) خانههاي شهر ري (1336) گدا (1341) عزاداران بيل (1343) دنديل (1345) واهمههاي بي نام و نشان (1346) ترس و لرز (1347) توپ (1347) شب نشيني با شكوه (1349) كور و گهواره (1356) .
و آثار به جاي مانده از وي در زمينه نمايشنامه، فيلمنامه و پانتوميم به اين شرح است: لبلاج (1336) قاصدكها (1338) كار با فكها در سنگر (1338) شان فريبك (1340) كلاته گل (1340) عروسي (1341) ده لال بازي (1342) انتظار (1343) بهترين باباي دنيا (1344) چوب به دستان ورزيل (1344) پنج نمايشنامه از انقلاب مشروطيت (1345) خانه روشني (1346) ديكته و زوايه (1347) فصل گستاخي (1348) پرواربندان ( 1348) واي بر مغلوب (1349) چشم در برابر چشم (1350) عاقبت قلمفرسايي (1354) آي با كلاه (1357) جانشين (1357) ماه عسل (1357) و ماه نميشنويم (1357) .
ساعدي علاوه بر داستان نويسي و نمايش نامه نويسي تك نگاريهايي هم داشته كه ايلخچي (1342) و اهل هوا (1345) كه يك اثر پژوهشي درباره بيماران زار ميباشد، از جمله آنهاست.
/غلامحسین ساعدی از دنیای غرب انزجار داشت /
داريوش مهرجويي نیز درباره غلامحسین ساعدی گفته است : در چند سال اخير انگار اسم ساعدي تابو شده، و به سانسور آثار و اسم او اشاره كرد. او در عين حال معتقد بود، گرچه هنوز آثار اين نويسنده در دانشگاهها تابو است و تدريس نميشود، اما وقتش است كه نگاه مجددي به آثارش صورت گيرد. كارگردان فيلمهاي «گاو» و «دايره مينا» كه از آثار ساعدي اقتباس شدهاند، به روزهاي مهاجرت ساعدي اشاره كرده و گفته است: برخلاف بقيه روشنفكرها، او از دنياي غرب انزجار داشت و به شناختش تمايلي نداشت. در تمام مدت، آرزوي بازگشت به وطن را داشت.
/روایتی ازواکنش ساعدی هنگام مرگ تختی/
بد نیست عزتالله انتظامي چهار سال پیش وهمزمان با هفتاد سالگی تولد ساعدی در مراسمی از خاطرهي بازي در نمايشهاي ساعدي به كارگرداني جعفر والي و ساخت فيلم « گاو» به كارگرداني داريوش مهرجويي گفته بود. «مش حسن» فيلم گاو همچنين از شب مردن جهان پهلوان تختي گفت و رفتنش با ساعدي بر سر قبر او؛ فريادهاي ساعدي كه ميگفت « پهلوان مرد» و اينكه ميخواست چيزي بنويسد.
/هرکس باعث شد او برود خائن به او بود/
قطب الدین صادقی کار گردان مشهور تئاتر درباره ساعدی گفته ایست كارگزاران بددل رژيم پيشين، ساعدي و اين تئاتر را اپوزيسيون لوكس ميدانستند؛ اما اين اپوزيسيون فرهنگي راهها را باز كرد. به اعتقاد اين كارگردان و مدرس تئاتر، با آمدن آثار ساعدي، تمام صحنههاي تئاتر ايران از آثار جعلي تبليغي شسته شد. او نوشتههاي ساعدي را آينه 15 سال آخر نظام پهلوي دانست؛ «آي با كلاه، آي بيكلاه» ترس جامعه ايراني را به بهترين شكل بيان ميكند و «جانشين» نقيضهاي است بر بازگشت قدرت و كودتاي 32. اين پژوهشگر تئاتر، كارهاي ساعدي را اجتماعي، ساده و متعهد دانست و از رفتن او هم گفت: هر كس باعث شد برود، به او خيانت كرد. بايد ميماند؛ هيچچيز مثل غم غربت او را آزار نميداد. عاشق ملتش بود و حتا آبونه روزنامه "جمهوري اسلامي" بود. وقت خداحافظي در پاريس اشك ريخت و گفت "سادگي! خوشا به حالت".
/احاطه فضاهای دهشتناک/
به اعتقاد کارشناسان مهمترين خصوصيتهاي داستانهاي ساعدي را می توان به خدمت گرفتن مضمونهايي دانست كه مخوف و ترسناك بودن زندگي و ناراحتيهاي رواني حاصل از آنها را نشان ميدهد. داستانهایی با فضا و رنگ ملموس و دهشتناكي احاطه شده است. يكي از قدرتهاي نويسندگي ساعدي ايجاد همين فضاآفريني براي داستانهايش است كه اگر چه مبالغه آميز جلوه ميكند، اما در ميان آثار داستان نويسان ايراني از اين منظر بيمانند و يگانه است.
/بی اعتنا به دنیای عادی /
تعدادی از صاحب نظران با مقايسه ساعدي با ادگار آلن پو و هوفمان، اعتقاددارند که ساعدي مانند اين دو نويسنده به دنياي عادي و واقعيتهاي روزمره بياعتنا است و در آثارش بيشتر به دنبال شخصيتهاي غير عادي و بيمارهاي رواني و موضوعهاي نادر و عجيب و غريب ميرود. البته انتخاب شخصيتها با آدمهاي داستانها از ميان عامهي مردم معمولي صورت ميگيرد، اما اين رويهي ظاهري است و نويسنده از اين رويهي ظاهري و جزييات واقعي و گاه ناتوراليستي به عنوان ابزار و مصالح كارش استفاده مي كند. همان طور كه آلن پو نيز از اين شگرد استفاده ميكرد تا به داستانهايش حقيقت مانندي بدهد.
/نثری ساده و تصویری با دیالوگهای فراوان/
نثر ساعدي ساده و عادي و بيهيچ خصوصيت خاص است؛ نثري گفتاري كه قابليت انعطاف آن براي بيان هر نوع داستاني بسيار است - كمتر توضيح است و بيشتر تصويري - جملهها كوتاه و صريح و بيابهام است و مفهوم خود را به خوبي القا ميكند. ساعدي آگاه است، براي كارآيي نثر خود از همه امكانات آن استفاده ميكند و داستانهايش را با ايجاد فضا و رنگي از رمز و راز و تصوير سازي موثر و برگردانهاي نيرومند و گفتوگوهاي تو در تو و بريده بريده ميآفريند. تقريبا سه چهارم اغلب داستانهاي كوتاه و رمانهاي او را گفتگو تشكيل ميدهد. گفتوگوها فشرده كوتاه و تاثير گذار است. ساعدي شيوهي گفتوگوهاي داستانهاي خود را از ارنست همينگوي، نويسندهي آمريكايي آموخته است و به ياري گفتوگو، عمل داستاني را پيش ميبرد و در داستانهاي او اغلب توصيف و توضيح به حداقل ميرسد و كل روايت به گفتوگو محول ميشود.
/مرتبه بالا درمیان نسل دوم/
ساعدي داستان نويس توانايي است، در ميان داستان نويسان نسل دوم مرتبهي بالا و مقام شايستهاي دارد و قدرت تخيل و تكنيك نيرومندش ميتواند از هر چيز غير داستاني، داستاني بيافريند. جوهر و ذات داستاني در هر نوشته ساعدي چنان قوي و نيرومند است كه خواننده را تا به انتهاي داستان نكشاند رها نميكند .
/داستان نویس روانپزشک /
از مجموعههاي داستاني ساعدي ميتوان به « واهمههاي بي نام و نشان» ، « ترس و لرز» و بسياري مجموعههاي ديگر اشاره كرد كه تاثر عميقي در ادبيات فارسي گذاشتهاند. بخصوص يك نوع رئاليسم جادويي را در آثار ساعدي ميبينيم؛ آثاري كه پر از راز و شگفتي و پر از بن بست است. ساعدي دكتر روان پزشك بود و تجربههاي روان پزشكي او مسلما در اين آثار موثر بوده است ؛ اين پيچ و تاب خيال و ابهام را ساعدي از تجربيات مستقيم زندگي خود گرفته است.
/نمایشنامه نویس موفق/
ساعدي در نمايشنامه نويسي نيز توانست نمايشنامههاي زيادي بنويسد و تمام گروههاي تئاتري ايران و بخصوص مدارس را تغذيه كند. چون تا آن تاريخ نمايشهايي كه بشود با امكانات كم اجرا كرد، تاليف شدهي ايراني نداشتيم و ساعدي با تنوع بسياري كه به اين نمايشنامهها داد در واقع بسياري از برنامههاي تئاتر ايران و برنامههاي گروههاي نمايشي را پر كند و مدل آموزندهاي به ديگراني داد كه به اين شيوه بتوانند تئاترهاي جديدي بنويسند . شايد از معروفترين آنها ميتوان به آي با كلاه آي بي كلاه، چشم در برابر چشم، چوب به دستان ورزيل و ديگر نمايشنامهها اشاره كرد كه با موفقيت مواجه شد و بر تالارهاي تهران و شهرستانها اجرا شد.
/طنز تلخ و هشدار دهنده/
به اعتقاد صاحب نظران در اغلب آثار ساعدي، از جمله ”عزاداران بيل” و “آرامش در حضور ديگران“ و “آشغال دوني“ كه هر سه به فيلم درآمدهاند، با تركيب شگفتي از سرزندگي فكري و شور اخلاقي و مخيلهي درخشان و طنز تلخ و هشدار دهنده مواجه هستيم. در اين آثار، جوشش طبع و انديشههاي تند و تازهاي مطرح است، و در زير لايههاي آشكار هر يك از اين متنها توصيف زندهاي از ستم اجتماعي و سياسي، عمومي و خصوصي، آشكار و نهان، نهفته است.
/مقتل ساعدی/
محمد قاسم زاده داستان نویس چند سال در گفت وگویی به نکته جالبی اشاره کرده بود او گفته بود :مراسم آييني - مذهبي ما هرگز جانمايه يك اثر ادبي قرص و محكم قرار نگرفتهاند و در اين زمينه با فقر روبهروييم. شايد تنها كتابي كه به عاشورا ميپردازد و از آن فضاي داستاني ميسازد “مقتل” «غلامحسين ساعدي» است كه البته هيچگاه به صورت كامل منتشر نشده است. در زمينه آيينهاي غيرمذهبي هم «منيرو روانيپور» به بعضي آيينهاي جنوبي نزديك شد؛ اما نتوانست اثر موفقي در اين زمينه خلق كند.
اما در حاشیه برگزاری نمایشگاه مشترک عباس کیارستمی و پرویز تناولی در دبی، عباس کیارستمی در باره نامه بهمن قبادی به رادیو فردا در دبی گفته است :والله اگر آقای قبادی این سوال را از خودم می پرسید خیلی راحت تر بودم که به خودش پاسخ دهم. برای اینکه الزاما لزومی به نوشتن نامه ی سرگشاده نبود. من دو هفته پیش افتخار دیدار با ایشان را داشتم و ایشان می توانست این سوال را از خودم بپرسد.
/کدام یک از فیلمهایم اجتماعی نبوده اند؟/
اما سوال من این است که کجا این قاعده و قانون هست که باید حتما فیلم های اجتماعی بسازیم؟ این سوال از کجا می آید؟ کجا این تعهد را به دوش هنرمند و یا فیلمساز میگذارند که تم کارش را مشخص کنند؟ شاید اگر این سوال از سوی کسی غیر از یک فیلمساز مطرح می شد ، می توانستم علت طرح آن را پیدا کنم.اولا یک فیلمساز باید احساس آزادی و امنیت کند باید در مقابل آنچه که خودش به خودش حکم می کند مسئول باشد نه حکمی که از بیرون به او تحمیل می شود. ثانیا کدام یک از فیلم های من اجتماعی نبوده اند؟
/ فیلمهای سیاسی تاریخ مصرف دارند/
کیارستمی درادامه گفته :اگر منظور از فیلم های اجتماعی ، فیلم های سیاسی است باید بگویم من از آن پرهیز می کنم. برای اینکه فیلم های سیاسی تاریخ مصرف مشخصی دارند. به اعتقاد من هنر باید مقداری خودش را از مقوله سیاست جدا نگه دارد. ولی هر فیلمی که شما بسازید و فیلم خوبی باشد، به هر حال راجع به انسان امروز است. انسان هم یک موجود اجتماعی است. راستش من فیلمهای شعارگونه را دوست نمیدارم. فکر میکنم در شان هنر نیست.
/فیلمهای شاعرانه ماندگارترند/
وی افزوده :اگر ما با آزادی کار کنیم و فیلممان هم راجع به انسان امروز باشد. که مشخص است کجا زندگی میکند و تحت تاثیر چه شرایطی است ،طبیعتا آن فیلم اجتماعی است. اما اینکه الزاما فیلم سیاسی مناسب مد روز و به نرخ روز بسازم راستش من سعی میکنم از آن پرهیز کنم. برای اینکه جایگاه هنر را رفیعتر از آن میدانم که خودش را آلوده مسائل سیاسی روز کند. به اعتقاد من فیلمهای شاعرانه آثار ماندگارتری هستند. چون راجع به مسایل انسانی حرف میزنند.
/اعتقاد ندارم که باید فرصت طلبی کنم/
کیارستمی درادامه با طرح پرسشهایی افزوده :شما حتما تجربه فیلم های گاوراس و حکومت سرهنگ ها را به یاد میآورید؟ فیلمهایی که به مجرد اینکه سیستم سیاسی یونان تغییر کرد، آنها هم اعتبار خودشان را از دست دادند؟ من به این اعتقاد ندارم که چیزی از بیرون به من توصیه شود و من از شرایط روز فرصت طلبی کنم. به نظر من کار هنری یک کار طولانی و دراز مدت است. در این مسیر بایدی هم وجود ندارد. اگر کسی هم فیلم سیاسی روز بسازد من هرگز به او نخواهم گفت که چرا فیلم شاعرانه و هنری نمیسازد؟ من فکر میکنم هر هنرمندی باید ببیند در درون خودش چه اتفاقی افتاده است؟ چرا میباید همه از هم الگو بگیرند؟
/نامه های سر گشاده را به سیاستمداران می نویسند/
کار گردان مطرح سینمای دنیا درادامه گفته :همین قدر که آقای قبادی فیلم سیاسی – اجتماعی می سازند ما را بس. ایشان نوع نگاه خودشان را دارند. پس اجازه بدهند هر هنرمندی هم نوع کار خودش را عرضه کند. به هر حال سوال شما را با این پاسخ به اتمام میرسانم که از یک فیلمساز، طرح چنین سوالی بعید است و بیشتر از آن نوشتن نامه سرگشاده به نظرم بعید میآید. معمولا نامه سرگشاده را خطاب به سیاستمدارانی مینویسند که دستشان به او نمیرسد، اگر ایشان منظور دیگری داشته است کاش صریحتر طرح میکردند.
اما نامه قبادی به عباس کیارستمی حاوی چه نکاتی بود . برای یادآوری کسانی که علاقه مند به مطلع بودن از متن این نامه هستند را متن آن را در زیر می آوریم .
بهمن قبادی نامه خودرا خطاب به کیارستمی به این شکل منتشر کرده بود :
آقای کیارستمی عزیز!
در تمام سالهایی که برایم همچون یک فیلمسازمحترم عزیز و دوست داشتنی بودی، هیچگاه به خودم اجازه ندادم که حتی نامه ای شخصی برایت بنویسم. هروقت می خواستم حرف ها و دلتنگی هایم را به زبان بیاورم، به جایش ترجیح می دادم شنونده حرف های نغز و تاثیر گذار و آرامش بخش شما باشم. اما گفتگوی اخیر شما با یک رسانه خارجی مرا در چنان بهت و حیرتی فرو برد که برای نخستین بار برای نوشتن این نامه سرگشاده دست به قلم بردم.
/ناراحت نشدم که فیلمم را دوست نداشتی!/
همه چیز از آن شب لعنتی شروع شد. شبی که در جشنواره ابو ظبی بازویم را گرفتی و به کناری کشیدی و گفتی که فیلمم (کسی از گربه های ایرانی خبر نداره)را دوست نداری. ناراحت نشدم، اما تعجب کردم.!.همین فیلم را برای اول بار نه در ابوظبی، بلکه چندین ماه پیش در خانه خودم در تهران دیده بودی. و گفته بودی دوستش داری.حیرت آور بود که شخصیتی چون شما در عرض چند ماه چنین فراخ، تغییر عقیده دهد. با این همه، همچون همیشه نظرت برایم مهم بود و از شما تشکر کردم. اما ادامه دادی. حرف هایی زدی که باور نمی کردم هیچگاه از زبان شما بشنوم. از من و سینما و رویکرد من به مسائل اجتماعی شروع کردی و بعد به جعفر پناهی پرداختی و همه ی ما ها را حسابی نواختی. با کلماتی ناپسند که هیچگاه باور نمی کردم از زبان مودب و با حیای شما بیان شود، فیلمسازی ما ها را به سخیف ترین عمل ها تشبیه کردی و از نحوه پرداختن فیلمسازانی چون من و دیگران به رخداد های اجتماعی، انتقاد کردی. به این حرف ها هم اکتفا نکردی. من را و دیگرانی که صدای مردم را در زیرزمین و پستو و خانه و کوچه و خیابان شهرمان شنیده بودیم، به دروغ گویی در فیلم هایمان متهم کردی.
/تنها کسی که دست نزد تو بودی/
قبادی در ادامه نامه خود نوشته بود :گفتی زمانی که تماشاگران برای فیلمی دست بزنند و هورا بکشند مرگ آن فیلمساز فرا رسیده است. (.آیا هنگامی که در پایان نمایش فیلمهای -زیر درختان زیتون - و- طعم گیلاس - در جشنواره کن تما شاگران دست زدند و هورا کشیدند- مرگ فیلمسازی کیا رستمی فرا رسیده بود ؟ )- پس از نمایش فیلم من در آن سالن عظیم، تنها کسی که روی صندلی نشسته بود و دست نمی زد و شایدعصبانی بود شما بودی.استاد عزیز و گرامی من! تعاریف شخصی شما از سینما برای من و همه سینما دوستان محترم بوده است. اما این باعث نمی شود به شما حق دهیم با منش یک جانبه و محدود، در دنیای هنر تعیین تکلیف کنی و سینمایی که همچون آثار خودت خاموش و بی صدا و بی ارتباط با دغدغه های اجتماعی نباشد را بی ارزش بدانی.من جایزه ام را از نَفَس گرم تماشاگران فیلم هایم می گیرم. آن کف زدن ها و تشویق ها در ابوظبی، برایم ارزشمند تر از آن جایزه نقدی بود که همان تماشاگران به من دادند. بر عکس شما، من به تاثیر گذاری عاطفی بر مخاطب معتقدم وسبک و سیاق من است.
وقتی آن شب مرا به کناری کشیدی، فکر کردم به قصد دلجویی آمدی. پس همان لحظه سعی کردم توضیح دهم تا بدانی که معتقدم جایزه ندادن و جایزه نگرفتن نیاز به هیچ توضیحی ندارد. کاش همان جا دم فرو می بستی تا اسطوره ای که همه این سالها از شما در ذهنم ساخته بودم با این صدای مهیب شکسته نمی شد.
/سکوت حق شماست /
بهمن قبادی نامه خودرا اینچنین ادامه داده بود :
آقای کیارستمی عزیز!!
شما برای پاک کردن دامنت ازسکوت و محافظه کاری،صحیح نیست وجه پر ارزش تعهد اجتماعی فیلم های ما را نوعی اتهام جلوه دهی و به خاطر این ویژگی خطیری که ما داریم و شما نداری، سرزنش مان کنی.در تمام این سال ها با کمترین تاثیر پذیری از سیاست و جامعه فیلم ساختی، که صد البته حق شما بود و انتخاب شما. سکوت هم حق شما بود، هرچند اگر لب به انتقاد از ستمگری حاکمان و اوضاع نابه سامان اجتماعی هم می گشودی، حاشیه امنیت ات از تمامی ما بیشتر بود. اگر به خاطر جفاهایی که به من و جعفر و فیلمسازان دیگر شده فقط جشنواره ها و نهاد های مردمی دنیا از ما حمایت می کنند، در مقابل تلنگری احتمالی از سوی حکومت به شما، سازمان ملل در پشت شما می ایستد. با این حال همان طور که گفتم سکوت حق شماست. اما آنچه حق شما نیست، بیان حرف هایی است که تیتر روزنامه های حامی دولت ایران می شود و رژیم ایران را خشنود می کند. بر چه اساس به خود اجازه می دهی تلاش فیلمسازان برای همراهی با مردم ستمدیده و شرافتمند را با کلمات ناپسند به مسخره بگیری و بد تر از آن هم زبان با دیکتاتور های دینی به نهی از منکر روی آوری؟ چه باعث شده تا حرف هایی که پیش از این تنها از زبان مسولان حکومتی سینما و روزنامه نویسان کیهان شنیده بودیم را این بار از زبان شما بشنویم؟
پیش تر گفته بودی ایران بهترین جای دنیا برای فیلمسازی است.شاید برای فیلمسازی چون شما و فیلم هایی که می سازی چنین باشد. اما خوب می دانی که دل همه فیلمسازانی که دغدغه سینمای مستقل و اندیشمند را دارند و ایران امروز و جامعه ایرانی نیز دغدغه شان است از وضعیت پادگانی سینما خون است. چطور می توانی کشوری را که سخت ترین سانسور ها را در فیلمسازی اعمال می کند، بهترین جای دنیا برای فیلمسازی بدانی؟ در شرایطی که سینماگران ما یکی پس از دیگری ممنوع الخروج می شوند و بعضی از آنها مثل جعفر پناهی امکان فیلمسازی در یک پروژه بزرگ بین المللی را به همین دلیل از دست می دهند، به عوض اینکه از آنها دفاع و پشتیبانی کنی، آنها را مذ مت می کنی که چرا در ایران- به قول شما بهترین جای دنیا برای فیلمسازی- فیلم نمی سازند؟ حتما مزاح کرده ای. اما من هیچ نشانی از لطیفه گویی و طعنه و کنایه در حرف هایت ندیدم. اگر واقعا به حرفت باور داری، چراتازه ترین فیلمت را در ایالت توسکانی ایتالیا، در پنج هزار کیلومتری تهران ساخته ای؟
به طعنه گفته ای : ".. اگر بهمن قبادی فکر میکند درخارج از ایران شرایط بهتری برای ساخت فیلم دارد به او تبریک میگویم... آنچه از ایرانیهایی که کشور را ترک کردهاند مشاهده کردهام، پیامد چندان مثبتی نبوده است. .." من هیچگاه به خواست و اختیار خودم از ایران خارج نشدم. مرا از کشورم بیرون کردند. همه در ها را برای ساختن فیلم به روی من بستند. با وجود همه این مشکلات، در همان روز ها که شما در ایتالیا تدارک فیلم تازه ات را می دیدی، من آخرین فیلمم را در قلب تهران ساختم. دلم نمی خواهد حرف هایت را به فرافکنی تعبیر کنم.
/موافق ترک وطن نیستم /
قبادی درادامه نامه خود افزوده بود :من اگر مثل هر وطن دوست دیگری سنگ کشورم را به سینه می زنم و دغدغه جامعه ام را دارم، اگر برای جامعه ام فیلم می سازم، برای این است که جامعه مرا فیلمساز کرده است. من هیچگاه موافق ترک وطن نیستم، چه برسد که به گفته شما با فیلمم جوانان را تشویق به ترک وطن کنم. فیلم مرا به زودی همه ی مخطبان ایرانی داخل کشور به رایگان خواهند دید و خود در این باره قضاوت خواهند کرد.
گفته ای: "... جایی که شب ها میتوانم آرام بخوابم، خانه ام است..." چطور می توانی در شرایطی که همه ی دنیا می دانند هرروز چه بر سر جوانان ایران می آید، آسوده بخوابی؟ چطور میتوانی درحالی که مردم ایران خواب خوش ندارند و در بیم آینده ای تاریک برای فرزندانشان به سر می برند، شبها آرام بخوابی؟ چه می دانی فیلمسازی با ترس و هراس و بدون مجوز یعنی چه؟ چه می دانی زندانی شدن به خاطر موفقیت فیلمت در کن و بازجویی شدن به خاطر حرف هایی که در خارج از کشور زدی یعنی چه؟ من این ها را با گوشت و پوستم حس کرده ام و به همین دلیل است که مثل شما خواب راحت ندارم. برای همین است که جامعه ایران، امروز برایم مهمتر از سینما است. برای کمک به هموطنانم که در رنج و بی عدالتی به سر می برند حتی حاضرم سینما را رها کنم و وظیفه ام را در قبالشان انجام دهم. دلم برای آپارتمان یک خوابه کوچک ام که زمانی در آن شبها راحت می خوابیدم و روز ها پذیرای دوستان و همکارانم بودم تنگ شده. مدت ها است که دیگر در آنجا خواب راحت نداشتم. اما شما راحت بخواب. حتما می توانی.
گفته ای:"... می خواهم هم چنان در کشور خودم و به زبان مادری ام فیلم بسازم..." شما را هیچوقت به خاطر کرد بودن و به خاطر سنی بودن محکوم به سکوت نکرده بودند. اما در همان کشوری که کشور من هم هست، هیچگاه اجازه ندادند به زبان مادری ام فیلم بسازم و یکی از دلایل توقیف فیلم هایم هم همین بوده است.
/من هم عاشق کشورم هستم !/
این کار گردان سینما در نامه خود تصریح کرده بود :من هم مثل شما می خواهم در کشور خودم و به زبان مادری ام فیلم بسازم. من هم عاشق کشور و خانه ام هستم. اماهمه این ها از من دریغ شده چون سکوت نکرده ام. و شما همه این ها را داری - به قیمت حرف نزدن و سکوت. کاش می گذاشتی همه چیز به همین وضع باقی بماند. شما به راه خودت می رفتی با داشته هایت و با خواب آرامی که - در خانه ات در ته آن بن بست- حاصل می شد، و ما هم به راه خودمان می رفتیم، با همصدایی با مردمی که سرنوشت شان برای ما از سینما مهمتر است و با داشته هایی که از ما دریغ کرده اند و می کنند. دیگر چه نیازی بود به همصدا شدن با کسانی که مردم را سرکوب می کنند؟
آقای کیارستمی عزیز! در این روز های حساس و سرنوشت ساز چه بخواهی چه نخواهی، چه درست چه نادرست، تنها معیار شرف و عزت و افتخار، همراهی با مردم و همراهی نکردن با مخالفان مردم است. شما با حرف ها یت، ما را از اعتراض در کردن جشنواره ها و پیوستن به مردم وفیلمسازی درباره مشکلات اجتماعی و سیاسی نهی کرده ای. مردم سکوت هنرمندان را فراموش نخواهند کرد. مردم بهترین داوران
ترسی ندارم که در وانفسای اين دوران پرتوطئه به هر تهمتی منتسب شوم. ترسی ندارم که به جرم مشوش کردن اذهان عمومی، متهمم کنيد ولی نمیتوانيد منکر شويد که من يک مادرم، نه فقط مادر تنديس و بارانم، مادر همه جوانانی که از سالهای دور از دريچه فيلمهايم، مادران خود را در قالب شخصيتهای طوبا، گيلانه و فروغ، نرگس، سيما و... ديدهاند.
مادر همه آنانی که در همه اين سالها مرا به حريم خلوتشان پذيرفتند و از رنجها و فريادهای فروخوردهشان گفتند و گفتند تا بتوانم جانمايه دردهايشان را در فيلمهايم تصوير کنم. به حرمت يک عمر اعتماد همه مخاطبانم، اين حق را بر خود قائلم که به دادخواهی مادرانی که در اين شرايط بحران زده، بیپناه و دست از همه جا کوتاه يا در سوگ جوانان از دست رفتهشان خاک بر سر گرفتهاند يا حيران و وحشتزده به دنبال پيدا کردن ردی از جگر گوشههايشان در شهر سرگردانند، اين نامه سرگشاده را بنويسم که، هيچ قانونی، هيچ مصلحتی، هيچ سياستی نمیتواند توجيه اين درد بر مادران اين سرزمين باشد.
در شرايطی که هيچ رسانهای برای خبررسانی واقعيتها و هيچ مسوولی پاسخگوی دلهرههای کشنده خانوادهها نيست، چگونه میتوان از خبر يا توهم مرگ و رنج دختران و پسران دستگير شده بر خود نلرزيد. دوربينم را چند روزی امان دهيد تا گزارشی بیپرده پيش رويتان بگذارم، شايد به واقع نمیدانيد که زير پوست شهر چه میگذرد.
سعيد اركانزادهيزدي:گوگل تبديل به غولي شده است كه رقبا، به راحتي نميتوانند شاخش را بشكنند. شركت گوگل يكي از پردرآمدترين شركتهاي دنيا است و براي درآمد و رقابت بيشتر، هر روز محصول جديدي را روانه بازار ميكند. نبايد اينطور به گوگل نگاه كرد كه يك شركت استكباري است كه براي كسب درآمد، بسياري از كابران اينترنت را در سراسر جهان اغفال كرده تا به سود بيشتري برسد؛ استفاده از محصولات گوگل يك بازي برد - برد ميان كاربر و خدماتدهنده است. كاربران گوگل از خدماتي كه از اين شركت ميگيرند راضي هستند و در اين ميان، سهامداران گوگل نيز به سود خود ميرسند. در سه ماهه سوم مالي امسال، سود خالص گوگل با ٢٧ درصد رشد نسبت به سه ماهه مشابه سال گذشته به يك ميليارد و ٤٦٠ ميليون دلار رسيد. ٦٧ درصد از اين مبلغ را تنها موتور جستوجوي گوگل عايد سهامداران كرده است. گوگل ديگر يك موتور جستوجوي ساده نيست. با خدمات متنوعي كه گوگل ارائه ميكند، ميتوان بسياري از احتياجات كاربران اينترنت را با بهترين كيفيت برطرف كرد. اما با اين حال استفاده از برخي خدمات گوگل در ايران، به دليل تحريمهاي بينالمللي، محدوديت در پهناي باند و آنلاين نبودن دائمي بسياري از كاربران، با مشكلات زيادي همراه بوده است.

روز گذشته دست اندركاران جشنواره بينالمللي پروين اعتصامي در يك نظر خواهي از 130 چهره فرهنگي - هنري، به انتخاب بهترين فيلمي پرداختند كه توانسته نقش اجتماعي زنان را تصوير كند.
نتايج اين نظر سنجي جالب است. برخي هنرمندان شركت كننده در اين نظرسنجي، فيلمهاي خود و نزديكان خود را به عنوان اثر برتر انتخاب كردند.
برخي هم به بيان پاسخهاي كلي پرداختند. مثلا محمدرضا شرفالدين ، تهيه كننده سينماي ايران گفته «اساسا در كشور ما زن در جايگاه اصلي خودش نشان داده نشده.
زنها مظلوم واقع شدهاند؛ حتي جاهايي كه ما زنهاي موفق ميبينيم، خدماتي هستند.» فريدون جيراني هم به بيان اين مطلب پرداخته كه «به نظرم هيچ كدام از فيلمها فعاليتهاي اجتماعي زنان را منعكس نميكند.»
البته اين نظرسنجي در كل به جاي تمركز بر اين موضوع، بيشتر به معرفي بهترين فيلم در خصوص زنان اختصاص يافته و به همين دليل است كه نامهايي همچون: «مادر، باشو غريبه كوچك، روسري آبي، زمان از دست رفته، گيلانه، ميم مثل مادر، مهر مادري، همسر، ماديان، كافه ترانزيت، شوكران،زير پوست شهر، نرگس، سارا، هميشه پاي يك زن در ميان است، زندان زنان، مهمان مامان، بانوي ارديبهشت، نرگس، شهر زيبا، دو زن، سرزمين خورشيد، به همين سادگي، درباره الي و كافه ستاره» بيش از ساير نامها در ميان فيلمها تكرار شده است.
نكته جالب توجه اينكه يكي از وجوه تشابه اغلب فيلمها اين است كه توانستهاند تصويري واقعي از چهره زنان به تصوير بكشند. شايد به همين دليل است كه در اين فهرست، تقريبا تمامي فيلمهاي رخشان بني اعتماد حضور دارند. بني اعتماد هميشه در فيلمهايش تلاش كرده به دور از اغراقهاي رايج، چهرهاي درست از زنان جامعه خود ترسيم كند.
«واقعي نبودن» يكي از مشكلاتي است كه اغلب فيلمهاي سينماي ايران در حوزه زنان با آن مواجه هستند. البته اين مشكل تنها محدود به فيلمهاي سينمايي نيست و سريالهاي تلويزيوني هم تا حدود زيادي با آن مواجه هستند.
هربار سخن از زن آرماني به ميان ميآيد، انگار بايد زنها در موقعيتهاي خاص و پيچيدهاي گير كنند و با حركات محيرالعقول از اين موقعيتها خارج شوند تا واجد صفت «زن آرماني» باشند. در اغلب فيلمهاي سينمايي كمتر به نقش «مادر بودن» توجه ميشود.
باشو غريبه كوچك، گيلانه و به همين سادگي برخي از فيلمهايي هستند كه در آن با مادراني واقعي مواجهيم. كافه ترانزيت و همسر هم فيلمهايي هستند كه مسووليتهاي زن در خانه به عنوان مادر و مسووليتهاي خارج از محيط خانه به خوبي با هم جمع شدهاند.
فيلمسازان ما اين روزها بيش از آن كه نيازمند ترسيم چهرههاي اغراق شده از زنان باشند، نيازمند به تصوير كشيدن چهره واقعي زنان هستند. اين شايد يكي از فرمولهاي نجات سينماي ايران باشد.
رضا استادي
فاطمه علياصغر
تهران امروز
نامش، هويت و معمارياش تك است؛ نخستين خانهاي كه در فهرست آثار ملي تهران جاي گرفته اما وقتي پا به خانه ميگذاري، حس ميكني زمين زير پايت ميلرزد. فكر ميكني موعد زلزله بزرگ كلانشهر دودآلود فرا رسيده است. خيلي طول ميكشد تا بپذيري نه! زمين نميلرزد. اين سقف 77 ساله خانه حسن مستوفيالممالك است كه وقتي رويش ميايستي، ميلرزد حتي كم مانده كه فرو بريزد تا همه رازهاي تاريخياش را با همه خاطرات آدمهايي كه سالها زير سقف آن زيستهاند براي هميشه با خاك يكسان كند تا اثري حتي از پروانههاي ميخ شده به سقف آن باقي نماند. اين خانه رو به ويراني تمام وعدههايي است كه روزي اداره پست هنگام خريد آن داده بود. «اين جا رو ميبينيد كه همه ريخته به خاطر اين است كه مسئولان اداره پست به خانه ارادت داشتهاند و از آن مراقبتهاي لازم را كردهاند.»! اين را كارشناسي ميگويد كه مدتها روي تهيه پرونده مرمتي اين خانه كار كرده است اما نه براي سازمان ميراث فرهنگي و نه براي اداره پست براي پاياننامهاش!
حالا، سرايدار خانهاي كه نمونه منحصربهفرد معماري اروپايي در ايران است و به طرح و دست محمد تقيخان مشهور به معمارباشي ساخته شده، همان معمار سازههاي دور ميدان ارگ، راه ميرود و غر ميزند: «ديوارهايش سست است، سقف آن رانش كرده و ترك عميقي برداشته كه هر لحظه بيم آن ميرود خراب شود، روي سر كساني كه در آن رفتوآمد ميكنند هرچند كه كم پيش ميآيد كسي پايش را به اين خانه بگذارد و سراغي از دروديوارهاي خستهاش بگيرد اما مهم اين است كه ديگر نخستين خانهاي كه در زمره آثار ميراث فرهنگي ثبت شده است، ديگر تاب ندارد. اين زمستان كه برسد، فرو ميريزد. سرايدار نگران است: «كف طبقه دوم آن سوراخ شده و ريخته در طبقه زيرين. هم اينك سقف آن به تكاني بند است.» با اين وجود كارشناساني كه درباره اين خانه تحقيق كردهاند، اعتقاد دارند: «اقدامات سرايدار در بخشهايي از اين خانه كه كل سبك و معماري آن را به هم ريخته است به بناي اصلي آن فشار وارد كرده و عاملي براي رانش آن شده است.» سرايدار حق دارد. تقصيري هم ندارد. وقتي براي مسئولان مربوطه مهم نيست چه بلايي بر سر اين خانه آمده است؛ او هم ميتواند بسازد.
دستهاي تخريبگر عشق گمشده
«شايد ويراني اين خانه همان هدفي است كه اداره پست ميخواهد به آن برسد.» اورانوس اسدخاني، همان كارشناس خانه ميگويد كه دلنگران اين بناي منحصربهفرد است. كسي كه سالها روي طرح اين خانه كار كرده و دلش ميخواهد كه موزه نقاشي شود. اتفاقي كه با توجه به نقاشيهاي منحصربهفرد اين خانه بسيار خوش يمن است.
اما اسدخاني شاكي است: «هيچكس همكاري نميكند. آنها انگار دنبال خراب شدن اين خانه هستند تا به ساختمانهاي جديد خود اضافه كنند در حالي كه اين خانه معماري بسيار غني دارد و ميتواند براي نسلهاي آينده باقي بماند.» او كه مدتها ميان سازمان ميراث فرهنگي تهران و اداره پست براي گرفتن مجوز ديدن اين خانه و عكس گرفتن از آن سرگردان بوده، يك چيز ميخواهد و آن حفظ اين خانه است: «سازمان ميراث فرهنگي ميگويد كه ميخواهد اين خانه را مرمت كند اما مسئولان اداره پست كه مالك آن هستند، مانع ميشوند اما مسئولان اداره پست هم نظر ديگري دارند و ميگويند مسئولان ميراث با ما همكاري نميكنند.»
پس در ميان كشوقوس اداري، خانه است كه قرباني شده و هر لحظه بيم فرو ريختن آن ميرود. خانه كوچه چاله حصار. پلاك شش كه پايينتر از همه آسمانخراشها و بلندمرتبهسازيهاي ناهنجار با بافت محله دارد از بين ميرود. ديوار به ديوار آن ساختوساز پيش ميرود. حالا خانهاي كه سر از همه خانههاي محله بود، شده است خار چشم. دوستداران ميراث هرچقدر هم بگويند بيفايده است. حالا ديگر خبر از حركت پاهاي مردي نيست كه پروانهها را دوست داشت و از سراسر دنيا جمع ميكرد و به اين خانه ميآورد. حالا تزئينات اين خانه، اتاق پذيرايي، غذاخوري همه و همه دارد نابود ميشود.
همان خانهاي كه براي ساختن سريال «عشق گمشده» ديوارهاي ترك خورده و پوستپوست شده آن را با پارچه پوشانده و رنگ زدهاند. حالا باورش سخت است خانهاي كه در تمام كتب تاريخي از آن يادكردهاند، پر زباله شده و درختهاي آن خشك شدهاند.«عروس اين خانواده يعني زن ميرزا حسن اين خانه را به اداره پست ميفروشد تا آن را بازسازي كند. اين خانه به علت اينكه مستوفيالممالك نخستين وزير پست و تلگراف بوده بسيار حائز اهميت است.»
اسدخاني اين را ميگويد ولي حالا پس از 20 سال از زماني كه پست اين خانه را خريده ميگذرد. بعد از خريداري هم آن را به امان خدا رها ميكند. اتفاقي كه اين سوال را در ذهن ايجاد ميكند: «چرا اداره پست اين خانه را خريده است، براي اينكه ويرانه شود. هيچكس نميداند. حتي خانواده مستوفي الممالك هم نميدانند.»
دومنك: عذرخواهي لازم نيست
مينا شرفي
تهران امروز
صعود جنجالي فرانسه به جامجهاني 2010 همچنان خبرساز است و تيهري آنري مهاجم آبيپوشان در صدر اخبار قرار دارد. در شرايطي كه فيفا درخواست ايرلند جنوبي براي انجام يك بازي تكراري را رد كرده است تعدادي از بزرگان فوتبال هم خواهان انجام بازي تكراري شدهاند. حتي تيهري آنري كه با دست خود گل پيروزي بخش را براي فرانسويها ساخت خواهان انجام بازي تكراري شده است. مهاجم بارسلونا كه اين روزها منفورترين چهره در ميان ايرلنديهاست اذعان داشته جمهوري ايرلند بدون شك شايستگي حضور در جامجهاني 2010 را داشته و از درخواست اين تيم براي انجام بازي تكراري دفاع كرده است. كاپيتان خروسها كه در اين چند روز به شدت مورد انتقاد قرار گرفته است شايد با اين اظهارنظرها اندكي از زير بار انتقادات رها شود اما اين حرفها ديگر فايدهاي براي ايرلند نخواهد داشت چرا كه فدراسيون فوتبال فرانسه انجام ديدار تكراري را نپذيرفته و به اين دليل بازي تكرار نخواهد شد.
عذرخواهي كاپيتان از ايرلنديها
پس از آنكه فيفا درخواست ايرلند براي انجام بازي تكراري را رد كرد، ريموند دومنك گفت دليلي ندارد كه آنها بهخاطر اشتباه داوري از كسي عذرخواهي كنند اما آنري مدعي شد برگزاري يك ديدار تكراري منصفانهترين راه براي پايان بخشيدن به جنجال به وجود آمده است. آنري گفت: «بهطور طبيعي به خاطر نحوه پيروزيمان ناراحت هستم و براي ايرلند كه براي رسيدن به جامجهاني شايستگي كامل داشت بينهايت متاسفم. منصفانهترين راهحل براي اين مساله برگزاري بازي تكراري است كه البته اين كار در اختيار و كنترل من نيست.» پس از حركت آنري بسياري او را بازيكني متقلب و بياخلاق معرفي كردند اما آنري ميگويد حركتش عمدي نبوده و بهصورت غريزي آن كار را انجام داده است. ستاره سابق آرسنال در اين باره گفت «من همان موقع هم گفتم و باز هم تكرار ميكنم، بله! من توپ را با دست كنترل كردم و حركت من باعث شد تا ما گل تساوي را به ثمر برسانيم و من براي ايرلندي واقعا متاسف هستم. من يك آدم حقهباز نبوده و نيستم. آن يك حركت غريزي روي توپ بود كه در آن محوطه جريمه شلوغ، خيلي سريع اتفاق افتاد. »
اين در حالي است كه ريموند دومنك با دفاع از آنري ميگويد اين مهاجم نبايد بهخاطر كارش از كسي عذرخواهي كند. مربي تيمملي فرانسه ميگويد: «هركس كه تيمملي فرانسه را دوست دارد از صعود ما به جامجهاني خوشحال است. من هم كاملا از اين مساله راضي هستم. تنها ناراحتي من بهخاطر عملكرد ضعيف بازيكنانم، داور و واكنش رسانههاست. من نميدانم چرا همه ما را مقصر ميدانند. من در جريان بازي، صحنه هند را نديدم ولي در تصاوير ويدئويي آن را ديدم كه داور در آن صحنه كاملا مقصر بود. از نظر من آنري بازياش را كرد و تقلبي در كار نبود. نميدانم چرا از ما ميخواهند كه عذرخواهي كنيم.»
اين در حالي است كه عذرخواهي آنري توانسته تا حدي از ناراحتي و عصبانيت ايرلنديها بكاهد. رابي كين كه پس از بازي آنري را متقلب ناميده بود پس از عذرخواهي اين مهاجم گفت: «من از طرف بازيكنان ايرلند از آنري بهخاطر اظهارنظرهايش تشكر ميكنم. من هم بهعنوان كاپيتان ايرلند انجام بازي تكراري را بهترين راهحل ميدانم. ما تنها ميتوانيم اميدوار باشيم كه فدراسيون فوتبال فرانسه با درخواست ما براي انجام بازي تكراري موافقت كند.»
دفاع بزرگان از آنري
پس از هند تيهري آنري كه منجر به صعود فرانسه به جامجهاني آفريقايجنوبي شد بسياري درباره اين حركت او اظهار نظر كردهاند. در ادامه اين اظهارنظرها آرسن ونگر مربي سابق اين مهاجم هرچند از حركت او ناراحت است اما به دفاع از آنري پرداخته. مربي فرانسوي آرسنال در اينباره گفت: «من طرفدار فرانسه هستم و از اينكه به اين شكل به جامجهاني صعود كرديم ناراحت هستم. من احساس ميكنم كه آنري خودش را مقصر ميداند. او در حال حاضر بازنده بزرگ اين ماجراست. چون به خطاي خود اعتراف كرد و از سوي بسياري مورد انتقاد قرار گرفت اما اگر نميگفت، باز هم به همين اندازه گناهكار بود. آنري براي بيش از 10 سال در اينجا بازي كرد و هميشه هم اصول بازي و اخلاقي را رعايت ميكرد. فوتبال و ورزش سرشار از قهرماناني است كه 10 برابر بيش از آنري تقلب كردهاند. آنري با كاري كه كرد خود را به چهرهاي منفور تبديل كرد اما در عوض فرانسه را به جامجهاني رساند. اكنون نوبت فوتبال فرانسه و مردم فرانسه است كه آنري را تنها نگذارند و در برابر همه دنيا از او دفاع كنند. به اعتقاد من اين مساله كه همه بر ضد آنري شدهاند اصلا منصفانه نيست. او خيلي صادقانه پس از بازي گفت كه توپ را با دستش زده و اين نشان از شخصيت بزرگ اين بازيكن دارد. من شخصا از انجام بازي تكراري حمايت ميكنم. با اين وجود اين وظيفه فيفاست تا كاري كند كه ديگر شاهد اتفاقات اينچنيني در فوتبال نباشيم.»
روژه فدرر قهرمان سوئيسي تنيس ويمبلدون هم معتقد است نبايد آنري را در اين ماجرا مقصر دانست. فدرر كه از دوستان نزديك آنري است، گفت: خطاي هند او در يك لحظه روي داد. وقتي داور صحنه را نديده پس بايد سيستم قضاوت و داوري را مقصر دانست. چنين اتفاقي بارها افتاده است. گلهاي زيادي اعلام شده كه در واقع گل نبودهاند. اين هم يكي ديگر از اين موارد است. قهرمان تنيس ويمبلدون هم معتقد است كه براي جلوگيري از تكرار چنين حوادثي بايد از فناوري ويدئويي در فوتبال استفاده كرد. او گفت: «فوتبال بيشتر از تنيس به اين فناوري نياز دارد.» ديويد بكام ستاره انگليس ديگر چهره شاخص ورزشي است كه به دفاع از آنري پرداخته است. او در اينباره گفت: «من مطمئنم آنري عمدا اين كار را نكرده است. من او را كاملا ميشناسم. او يك انسان خوب و يك بازيكن بزرگ است. به اعتقاد من تيهري يك متقلب نيست. اين اتفاقات در دنياي فوتبال ميافتد. ممكن است هر فرد ديگري هم جاي او بود چنين كاري ميكرد. من خودم در بسياري از بازيهاي بزرگ حركاتي انجام دادهام كه شايد در شرايط عادي هرگز آنها را انجام نميدادم.»
حمله ستاد منشور اخلاقي به يك برنامه ورزشي
كوثري: ميخواهند خبرنگاران را منشوري كنند
تهران امروز: مجادله بر سر اجرا و اعمال بندهاي منشور اخلاقي ميان مبدعان اين طرح و منتقدان پرتعدادش همچنان ادامه دارد و هر روز ابعاد تازهاي پيدا ميكند. برنامه تلويزيوني «ورزش از نگاه دو» كه معمولا با حضور چهرههاي شاخص فوتبال هر هفته روي آنتن ميرود، جمعهشب ميزبان سه مربي منشوري فوتبال ايران بود.
فيروز كريمي، نادر دستنشان و اكبر ميثاقيان كه براساس منشور اخلاقي به ليگ دسته اول تبعيد شدهاند با حضور در استوديوي اين برنامه باز هم خبرساز شدند. متوليان اجراي منشور اخلاقي كه فارغ از دلواپسي بابت همه كاستيهاي فني، خود را در قبال ناهنجاريهاي فوتبال ايران مسئول ميدانند با انتقاد شديد از جهانگير كوثري، مجري و تهيهكننده اين برنامه، دعوت از مربيان مذكور را نوعي دهنكجي و ايجاد مانع بر سر اجراي منشور اخلاقي و مبارزه با اصلاح فوتبال ميدانند.
عليپور، رئيس ستاد منشور اخلاقي با انتقاد از عملكرد جهانگيري كوثري بهدليل دعوت از چهرههايي كه در دايره مربيان منشوري قرار گرفتهاند، در اين خصوص ميگويد: «متاسفانه بعضي رسانهها بهدلايل خاص كه البته قابل احترام است فقط جنبههاي منفي را براي جذب مخاطب تبليغ ميكنند و سراغ دو يا سه مربي خاص ميروند چرا نبايد افرادي مثل غلامحسين پيرواني، كريم باقري، محرم نويدكيا، فرشيد طالبي، ياوري، مهابادي، جلالي و... در برنامههاي ورزشي حضور داشته باشند؟ در برنامه ورزش از نگاه دو با پيشينه خاص مجرياش كه طرز رفتار و برخورد او براي همه شناخته شده، سه مربي خاص حضور داشتند.»
عليپور پس از تعيين خطمشي براي برنامههاي ورزشي صداوسيما صراحتا از سياست برنامه «ورزش از نگاه دو» انتقاد ميكند و ميگويد: «پدرخواندههاي ورزش ايران تصور ميكنند با اين جريانسازي بحث مبارزه با ناهنجاريهاي فوتبال را كمرنگ
ميكنند.
اگر جهانگير كوثري فكر ميكند با دعوت از افراد خاص در برنامهاش ميتواند جلوي اصلاحات لازم در فوتبال را بگيرد در اشتباه است.
البته در آينده نزديك نقش پدرخواندههاي ورزشي و برخي از مجريان رسانهاي در باز ماندن تيمملي از مسابقات جامجهاني را اعلام ميكنيم. منشور اخلاقي با قدرت اجرا ميشود و با اين جوسازيها و جنگ رواني ايجاد شده عقبنشيني نميكنيم.»
اتهامات صريح و سنگين رئيس كميته فرهنگي فدراسيون فوتبال به مجري برنامه «ورزش از نگاه دو» در حالي مطرح ميشود كه گفتوگو بين جهانگير كوثري و مهمانان برنامه از دايره مسائل فني خارج نشد.
كوثري در مورد حرف و حديثهاي موجود پس از اجراي برنامه هفته گذشتهاش، ميگويد: «حمله به برنامه «ورزش از نگاه دو» از حدود چهار ماه پيش كليد خورد. تعدادي از مسئولان فدراسيون فوتبال قصد داشتند خبرنگاران را هم در تيررس منشور اخلاقي قرار بدهند اما به آنها گفتم كار خبرنگاري صنف و تشكيلات مستقلي دارد و عملكرد خبرنگاران هيچ ارتباطي به منشور اخلاقي ندارد. بعد از مخالفتهاي من با عزيزمحمدي و سردار جعفري، آنها از هر فرصتي براي حمله به بنده استفاده ميكنند.»
كوثري درباره دعوت از چهرههايي كه بهزعم عليپور از مربيان منشوري و مورددار فوتبال قلمداد ميشوند، ميگويد: «اگر حضور مربيان مطرح و زحمتكش مثل فيروز كريمي، ميثاقيان و دستنشان برخلاف قانون بود ما با معذورات خاص مواجه ميشديم اما مسئولان صداوسيما و حراست هيچگونه مخالفتي با اين موضوع نداشتند. علاوه بر اينكه ما در طول برنامه فقط در مورد كيفيت ليگ دسته اول و مسائل فني اين مسابقات گفتوگو كرديم. بههر حال پس از سالها كاركردن در عرصه ورزش و صدا و سيما با اينگونه انتقادهاي جهت دار و مغرضانه بيگانه نيستم.براي من نظر مردم و مسئولان سازمان صدا و سيما از درجه اهميت بيشتري برخوردار است.پيشينه من روشن است و تعدادي خبرنگار تازهكار نميتوانند آن را تاريك جلوه دهند.»
امروز درروز نامه حیات نو خبری خواندم که آقایی به اسم محمد رضا سبز علیپور وجوددارد که رییس مرکز تجارت جهانی ایران است .پیرو درج مطلبی از شما در خبرآنلاین،خواهشا تذکر دهید که کلمه سبز را از فامیل این بنده خدا حذف کنند. تازه اگر کلمه سبز حذف شود تلفظ فامیل ایشان راحت تر می شود .
با تشکر محمد تاجیک
هفته نامه پنجره -علیرضا بهرامی :حالا دو سال گذشته است؛ از روز غوغاي پرواز روح شاعر. دو سال است قيصر امين پور را در كنارمان نداريم و گاهي حسرت مي خوريم و آه مي كشيم. اما واقعيت انگار اين است كه خوشبختانه اين يكي تمام و كمال به نفع هيچ گروه و جريان خاصي مصادره به مطلوب نشد. البته تلاش ها بسيار بوده، اما شايد همين بسياري موجب شده است سرنوشتي كه پس از مرگ، مثلا براي طاهره صفارزاده رخ داد، براي شاعر «آينه هاي ناگهان» محقق نشود. آن ها كه محضر طاهره صفارزاده را بهويژه در سال هاي آخر عمر درك كرده بودند، مي دانستند كه روح راستي جوي او به هرگونه زورمداري و عدالت گريزي از جانب هر شخص و مقامي، معترض بود و چه اعتراضي با چاشني صراحت! كه دامنگير بسياري از مسئولان فرهنگي و حكومتي هم مي شد. ولي تصويري كه پس از مرگ در بيشتر رسانه ها و از تريبون هاي رسمي از او ارايه شد، اصلا بيان گر اين حقايق نبود. خوش به حال قيصر امين پور كه آن گونه زيست و مرگ جسماني اش نيز رفتني شكوهمند بود؛ و بدا به حال ما كه مانده ايم با اين حال و روز بد و خبرهاي بد و بدتري كه همواره از اقصي نقاط جهان، از همين خيابان هاي نزديك تا خاوران دور به گوش مي رسند. و گاهي خبرهاي دل چروك كني از جنس اين كه: «يادداشت هاي شخصي قيصر امين پور به چاپ مي رسند». شايد خيلي از شيفتگان يا مخاطبان شعردوست، از شنيدن يا خواندن چنين خبري بسيار خشنود هم بشوند؛ اما هستند كساني كه از چنين خبري نگران مي شوند كه: واقعا يعني چه؟! امين پور درباره رفيق همگونش در شعر انقلاب، معتقد بود، چگونه مي شود آن نكته بيني، حاضرجوابي و طنزپردازي سيدحسن حسيني را در كتاب هايش جست وجو كرد؟! حال همين پرسش را درباره خود او نيز مي توان پرسيد. چراكه هنوز يادمان نرفته است در برخوردها و محفل هاي دوستانه غير عام، زباني بس صريح، حتي درباره درجه ادبي افراد بنام داشت كه به هر دليل - كه نجابت يا نوعي تشخيص مصلحت مي توانست باشد – معمولا به بيان عمومي او نمي رسيد. پس اين نگراني واقعا مترتب است كه اگر اين نوشته هاي شخصي، آنگونه صراحت بيان را بههمراه دارد، آيا صاحب آن ها به عمومي شدنش رضايت داشته و چنين كاري دستكم بهگذر زمان بيشتري نياز ندارد؟ يا اگر به هر دليل، آن صراحت ها و ديدگاه هاي فردي شاعر را در خود ندارد، چگونه مي تواند نمود كاملي از ذهن او باشد و تنها به اثري فانتزي و احيانا پرفروش نينجامد؟!
البته اينكه مي گويم شاعر ما ديدگاه هاي منتقدانه اش را درباره خيلي چيزها - از دور و بر خودش گرفته تا دورترها - به بيان ساده عموم نمي رساند، به اين منزله نيست كه رفتارش از روي نوعي رياكاري يا دوگانگي بوده باشد؛ بلكه روش فردي او ايجاب كرده بود كه اولا با حضور نيافتن در خيلي از رويدادها و حركات، ناهمراهي خود را با آن ها اعلام كرده و به فعليت رسانده باشد، و ديگر اينكه انتقادها و اعتراض هاي خويش را با زبان زيباي شعري آنچنان بيان كند كه هم بهواسطه زيبايي، ماندگاري بيشتري بيابد و هم حرف آنچنان گفته شده باشد كه آنان كه بايد، دريافته باشندش و همانان نيز احيانا بگويند: به به از اين حرف! اين همان نقطه اي است كه نوشتار حاضر در پي مقدمه گذشته، مي خواهد به آن برسد؛ «شاعر معترض شريف»؛ يعني نه صرفا شاعر، نه صرفا معترض و البته نه صرفا سخنور.
اعتراض در شعر قيصر امين پور
مجموعه شعر «آينه هاي ناگهان» را اگر به عنوان اثر ميانه دوران شاعري قيصر امين پور از نظر زماني در نظر بگيريم كه اتفاقا به بخش قابلتوجهي از دوره شكوفايي بلوغ و اوج گيري شعر او در آخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد مربوط مي شود، تقريبا نماينده كاملي است از آنچه كه حتي به عنوان روحيات و ديدگاه هاي شاعر در نظر داريم. امين پور از نظر فني در اين مجموعه، شاعري است كه در سنت ها ريشه دارد و در عين حال به افق هاي نو و موردپسند مردمان روزگار، بهويژه از نظر زباني در دو قالب وزني شعر نيمايي و غزل دست يازيده است. اما آنچه كه توفيق اين مجموعه و اقبال خاص و عام را بدان موجب شد، قطعا در اين مهم خلاصه نمي شود؛ بلكه مفاهيمي است كه در اين شعرها موج مي زند و به رغم آن كه همچنان گاه گداري دست و پا بسته برخي عادات و محدوديت هاي ذهني است، روح سركش و معترضي را به منصه ظهور رسانده كه در پي حقيقت جويي خود، حالا به بياني اعتراضي رسيده است؛ از اعتراض به برخي معادلات نامعادله عالم و هستي تا اعتراض به رفتار برخي دوستان قديم و آنچه كه قرار بود بشود و سرنوشت ديگري يافت. از اين منظر، مي توان گفت برخي شعرهاي مجموعه «آينه هاي ناگهان» چنانند كه اگر نام شاعر بهنام نسل انقلاب بر تارك آن ها نمي نشست، احتمالا فرصت انتشار – دست كم در آن ظرف زماني - نمي يافتند. سطرهايي از اين دست كه:
حنجره ها روزه سكوت گرفتند
پنجره ها تار عنكبوت گرفتند
آواز عاشقانه ما در گلو شكست
حق با سكوت بود صدا در گلو شكست
شاخه ها تن به تقاضاي شكسته دادند
برگ ها يك به يك از شاخه به خاك افتادند و...
قيصر امين پور، از نسل جواناني است كه از ديوار سفارت وقت آمريكا در تهران بالا رفتند و در همسايگي اش اقدام به تأسيس حوزه هنر و انديشه اسلامي كردند. به بركت انقلابي مردمي، شاعري شان اوج گرفت، مالك صفحه هاي شعر روزنامه ها شدند و در بيست وچند سالگي براي شعر كشور تصميم گرفتند! اما حالا 15 - 10 سال از آن روزگار گذشته و خيلي از حركت ها و تحول ها انگار نتوانسته است آرمان آنان را چندان تأمين كند. پس به بياني يأس آلود مي رسند و زبان به شكوه مي گشايند؛ اما در دل خود، هنوز نوعي اميدواري دارند كه خواهان وضع موجود در عالم پيراموني نيست و همچنان در پي مطلوب موعودي است كه روزي خواهد آمد و ما را تمام و كمال رهايي خواهد بخشيد. اين حس از همان شعر آغازين مجموعه كه با بياني اميدوار آغاز مي شود، در ميانه بهنوعي ياس ناشي از سرخوردگي مي رسد و در پايان نيز در عينحالي كه بياني اميدوارانه دارد، نمود مي يابد. اين تضاد خواستني، تا انتهاي دفتر نخست كتاب تداوم مي يابد و اگر در صفحه قبل مي خوانيم كه: در سايه اين سقف ترك خورده نشستيم/ بي حوصله و خسته و افسرده نشستيم/ خاموش چو فانوس كه در خويش خميده است/ پيچيده به خود با تن تاخورده نشستيم... در صفحه بعد با اين عبارات مواجه مي شويم كه: طلوع مي كند آن آفتاب پنهاني/ ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني...گاهي حس مي كني برخي مفهوم هاي به كار رفته در شعرهاي «آينه هاي ناگهان» چنانند كه ديگر چيزي براي شاعران ديگر نمانده است كه در اين زمينه ها بپردازند؛ براي نمونه، آنجاها كه مي گويد: «كسي مرا صدا مي كند»، «دردهاي من...»، «وقتي تو نيستي...» يا «رفتار من عادي است»، انگار به يك زبان مشترك بشري رسيده است كه گاه از مرزهاي شرقي مي گويد و به عرصه هاي گسترده فكر مي كند، گاه فطرت خدا را در قالب پيرمردي مي بيند كه روي روزنامه در خيابان مي خوابد. وقتي مي گويد «مردمي كه... جلد كه نه شناسنامه هايشان درد مي كند»، حس مي كني تمام دردهاي ريشه دار تو از اعماق وجودت، متراكم مي شوند و از حنجره بيرون مي جهند؛ تا هر چند شاعر خود بر اين اعتقاد است كه دردهايش نعره نيستند تا ز ناي جان برآورد، اتفاقا صداي فرياد اعتراض نياكانت را هم به گوش تمام زورمداران و زرسالاران تاريخ برساند.در اين مسير، شاعر به خيل دوستان و همرزمان سابقش هم اعتراض دارد؛ از دوستاني گله مي كند كه يا در راه ماندند، يا از پشت خنجر زدند. براي دوست مظلومش شعر مي گويد، از بوي نان دادن ترانه تبري مي جويد، نااميدي اش را بيان مي كند و اينكه در نهايت، تنها مي توانسته درددل كند اما حتي همين هم دست نداده است! مي گويد «ما را به حال خود بگذاريد و بگذريد»؛ شايد به همان دوستاني مي گويد كه دردهاي مردمشان را شعر كردند و شدند شاعران شعر اعتراض، اما طرفه اينكه همين شعرهاي معترض، معيشتشان را در آينده اي ادامه دار، تضمين كرد! بله، تاريخ اخير ما نشان داده كه مي توان شعر اعتراض گفت و در عين حال، با ابراز ارادت هايي ظريف و گاه تعجب آور به خيلي چيزها، حتي تقدس بخشيدن به برخي مفاهيم عيني غيرجاندار، نه تنها در عمل خود را به نوعي از مفهوم اعتراض بري كرد، بلكه مطلوب مورد اعتراض قرار گرفته ها هم واقع شد؛ و صدالبته كه قيصر امين پور چنين نبود و اگر اين گونه بود، نمي شد قيصر مُلك شعر انقلاب
هفته نامه پنجره -علیرضا بهرامی :حالا دو سال گذشته است؛ از روز غوغاي پرواز روح شاعر. دو سال است قيصر امين پور را در كنارمان نداريم و گاهي حسرت مي خوريم و آه مي كشيم. اما واقعيت انگار اين است كه خوشبختانه اين يكي تمام و كمال به نفع هيچ گروه و جريان خاصي مصادره به مطلوب نشد. البته تلاش ها بسيار بوده، اما شايد همين بسياري موجب شده است سرنوشتي كه پس از مرگ، مثلا براي طاهره صفارزاده رخ داد، براي شاعر «آينه هاي ناگهان» محقق نشود. آن ها كه محضر طاهره صفارزاده را بهويژه در سال هاي آخر عمر درك كرده بودند، مي دانستند كه روح راستي جوي او به هرگونه زورمداري و عدالت گريزي از جانب هر شخص و مقامي، معترض بود و چه اعتراضي با چاشني صراحت! كه دامنگير بسياري از مسئولان فرهنگي و حكومتي هم مي شد. ولي تصويري كه پس از مرگ در بيشتر رسانه ها و از تريبون هاي رسمي از او ارايه شد، اصلا بيان گر اين حقايق نبود. خوش به حال قيصر امين پور كه آن گونه زيست و مرگ جسماني اش نيز رفتني شكوهمند بود؛ و بدا به حال ما كه مانده ايم با اين حال و روز بد و خبرهاي بد و بدتري كه همواره از اقصي نقاط جهان، از همين خيابان هاي نزديك تا خاوران دور به گوش مي رسند. و گاهي خبرهاي دل چروك كني از جنس اين كه: «يادداشت هاي شخصي قيصر امين پور به چاپ مي رسند». شايد خيلي از شيفتگان يا مخاطبان شعردوست، از شنيدن يا خواندن چنين خبري بسيار خشنود هم بشوند؛ اما هستند كساني كه از چنين خبري نگران مي شوند كه: واقعا يعني چه؟! امين پور درباره رفيق همگونش در شعر انقلاب، معتقد بود، چگونه مي شود آن نكته بيني، حاضرجوابي و طنزپردازي سيدحسن حسيني را در كتاب هايش جست وجو كرد؟! حال همين پرسش را درباره خود او نيز مي توان پرسيد. چراكه هنوز يادمان نرفته است در برخوردها و محفل هاي دوستانه غير عام، زباني بس صريح، حتي درباره درجه ادبي افراد بنام داشت كه به هر دليل - كه نجابت يا نوعي تشخيص مصلحت مي توانست باشد – معمولا به بيان عمومي او نمي رسيد. پس اين نگراني واقعا مترتب است كه اگر اين نوشته هاي شخصي، آنگونه صراحت بيان را بههمراه دارد، آيا صاحب آن ها به عمومي شدنش رضايت داشته و چنين كاري دستكم بهگذر زمان بيشتري نياز ندارد؟ يا اگر به هر دليل، آن صراحت ها و ديدگاه هاي فردي شاعر را در خود ندارد، چگونه مي تواند نمود كاملي از ذهن او باشد و تنها به اثري فانتزي و احيانا پرفروش نينجامد؟!
البته اينكه مي گويم شاعر ما ديدگاه هاي منتقدانه اش را درباره خيلي چيزها - از دور و بر خودش گرفته تا دورترها - به بيان ساده عموم نمي رساند، به اين منزله نيست كه رفتارش از روي نوعي رياكاري يا دوگانگي بوده باشد؛ بلكه روش فردي او ايجاب كرده بود كه اولا با حضور نيافتن در خيلي از رويدادها و حركات، ناهمراهي خود را با آن ها اعلام كرده و به فعليت رسانده باشد، و ديگر اينكه انتقادها و اعتراض هاي خويش را با زبان زيباي شعري آنچنان بيان كند كه هم بهواسطه زيبايي، ماندگاري بيشتري بيابد و هم حرف آنچنان گفته شده باشد كه آنان كه بايد، دريافته باشندش و همانان نيز احيانا بگويند: به به از اين حرف! اين همان نقطه اي است كه نوشتار حاضر در پي مقدمه گذشته، مي خواهد به آن برسد؛ «شاعر معترض شريف»؛ يعني نه صرفا شاعر، نه صرفا معترض و البته نه صرفا سخنور.
اعتراض در شعر قيصر امين پور
مجموعه شعر «آينه هاي ناگهان» را اگر به عنوان اثر ميانه دوران شاعري قيصر امين پور از نظر زماني در نظر بگيريم كه اتفاقا به بخش قابلتوجهي از دوره شكوفايي بلوغ و اوج گيري شعر او در آخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد مربوط مي شود، تقريبا نماينده كاملي است از آنچه كه حتي به عنوان روحيات و ديدگاه هاي شاعر در نظر داريم. امين پور از نظر فني در اين مجموعه، شاعري است كه در سنت ها ريشه دارد و در عين حال به افق هاي نو و موردپسند مردمان روزگار، بهويژه از نظر زباني در دو قالب وزني شعر نيمايي و غزل دست يازيده است. اما آنچه كه توفيق اين مجموعه و اقبال خاص و عام را بدان موجب شد، قطعا در اين مهم خلاصه نمي شود؛ بلكه مفاهيمي است كه در اين شعرها موج مي زند و به رغم آن كه همچنان گاه گداري دست و پا بسته برخي عادات و محدوديت هاي ذهني است، روح سركش و معترضي را به منصه ظهور رسانده كه در پي حقيقت جويي خود، حالا به بياني اعتراضي رسيده است؛ از اعتراض به برخي معادلات نامعادله عالم و هستي تا اعتراض به رفتار برخي دوستان قديم و آنچه كه قرار بود بشود و سرنوشت ديگري يافت. از اين منظر، مي توان گفت برخي شعرهاي مجموعه «آينه هاي ناگهان» چنانند كه اگر نام شاعر بهنام نسل انقلاب بر تارك آن ها نمي نشست، احتمالا فرصت انتشار – دست كم در آن ظرف زماني - نمي يافتند. سطرهايي از اين دست كه:
حنجره ها روزه سكوت گرفتند
پنجره ها تار عنكبوت گرفتند
آواز عاشقانه ما در گلو شكست
حق با سكوت بود صدا در گلو شكست
شاخه ها تن به تقاضاي شكسته دادند
برگ ها يك به يك از شاخه به خاك افتادند و...
قيصر امين پور، از نسل جواناني است كه از ديوار سفارت وقت آمريكا در تهران بالا رفتند و در همسايگي اش اقدام به تأسيس حوزه هنر و انديشه اسلامي كردند. به بركت انقلابي مردمي، شاعري شان اوج گرفت، مالك صفحه هاي شعر روزنامه ها شدند و در بيست وچند سالگي براي شعر كشور تصميم گرفتند! اما حالا 15 - 10 سال از آن روزگار گذشته و خيلي از حركت ها و تحول ها انگار نتوانسته است آرمان آنان را چندان تأمين كند. پس به بياني يأس آلود مي رسند و زبان به شكوه مي گشايند؛ اما در دل خود، هنوز نوعي اميدواري دارند كه خواهان وضع موجود در عالم پيراموني نيست و همچنان در پي مطلوب موعودي است كه روزي خواهد آمد و ما را تمام و كمال رهايي خواهد بخشيد. اين حس از همان شعر آغازين مجموعه كه با بياني اميدوار آغاز مي شود، در ميانه بهنوعي ياس ناشي از سرخوردگي مي رسد و در پايان نيز در عينحالي كه بياني اميدوارانه دارد، نمود مي يابد. اين تضاد خواستني، تا انتهاي دفتر نخست كتاب تداوم مي يابد و اگر در صفحه قبل مي خوانيم كه: در سايه اين سقف ترك خورده نشستيم/ بي حوصله و خسته و افسرده نشستيم/ خاموش چو فانوس كه در خويش خميده است/ پيچيده به خود با تن تاخورده نشستيم... در صفحه بعد با اين عبارات مواجه مي شويم كه: طلوع مي كند آن آفتاب پنهاني/ ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني...گاهي حس مي كني برخي مفهوم هاي به كار رفته در شعرهاي «آينه هاي ناگهان» چنانند كه ديگر چيزي براي شاعران ديگر نمانده است كه در اين زمينه ها بپردازند؛ براي نمونه، آنجاها كه مي گويد: «كسي مرا صدا مي كند»، «دردهاي من...»، «وقتي تو نيستي...» يا «رفتار من عادي است»، انگار به يك زبان مشترك بشري رسيده است كه گاه از مرزهاي شرقي مي گويد و به عرصه هاي گسترده فكر مي كند، گاه فطرت خدا را در قالب پيرمردي مي بيند كه روي روزنامه در خيابان مي خوابد. وقتي مي گويد «مردمي كه... جلد كه نه شناسنامه هايشان درد مي كند»، حس مي كني تمام دردهاي ريشه دار تو از اعماق وجودت، متراكم مي شوند و از حنجره بيرون مي جهند؛ تا هر چند شاعر خود بر اين اعتقاد است كه دردهايش نعره نيستند تا ز ناي جان برآورد، اتفاقا صداي فرياد اعتراض نياكانت را هم به گوش تمام زورمداران و زرسالاران تاريخ برساند.در اين مسير، شاعر به خيل دوستان و همرزمان سابقش هم اعتراض دارد؛ از دوستاني گله مي كند كه يا در راه ماندند، يا از پشت خنجر زدند. براي دوست مظلومش شعر مي گويد، از بوي نان دادن ترانه تبري مي جويد، نااميدي اش را بيان مي كند و اينكه در نهايت، تنها مي توانسته درددل كند اما حتي همين هم دست نداده است! مي گويد «ما را به حال خود بگذاريد و بگذريد»؛ شايد به همان دوستاني مي گويد كه دردهاي مردمشان را شعر كردند و شدند شاعران شعر اعتراض، اما طرفه اينكه همين شعرهاي معترض، معيشتشان را در آينده اي ادامه دار، تضمين كرد! بله، تاريخ اخير ما نشان داده كه مي توان شعر اعتراض گفت و در عين حال، با ابراز ارادت هايي ظريف و گاه تعجب آور به خيلي چيزها، حتي تقدس بخشيدن به برخي مفاهيم عيني غيرجاندار، نه تنها در عمل خود را به نوعي از مفهوم اعتراض بري كرد، بلكه مطلوب مورد اعتراض قرار گرفته ها هم واقع شد؛ و صدالبته كه قيصر امين پور چنين نبود و اگر اين گونه بود، نمي شد قيصر مُلك شعر انقلاب
/داستان همیشگی سریالهای عامه پسندوواکنش نخبگان/
اینکه آقای مهرجویی اینچنین تحلیل جالبی درباره تلویزیون ارائه می دهد نشان دهنده جایگاه تلویزیون در بین اکثر نخبگان وروشنفکران جامعه است .الته این تحلیل داریوش مهرجویی حداقل متعلق به پنج سال قبل است نه متعلق به الان که بسیاری به خاطر مسائل اخیر انتقاد فراوانی را به صدا وسیما وارد می کنند و رابطه اصلا خوبی با آن ندارند .نمونه خیلی خوب آن اظهارات آقای مجیدی در حضور رهبر انقلاب است که در اعتراض به ممنوع التصویر شدن هنرمندان ،گفته بود که تلویزیون حق پخش کردن تصویری از او را ندارد.
امااز سویی دیگر در این سالها سریالهایی ساخته شده که اگر چه باانتقادات فراوانی از سوی نخبگان وکار شنان و منتقدان و.....مواجه شده ولی مردم از آن استقبال خوبی کرده اند .نمونه بارز آن سریال حضرت یوسف (ع) به کار گردانی فرج الله سلحشور است که استقبال بسیار خوبی از آن شدو حتی درکشورهای مسمان وهمسایه نیز به نظر می رسد استقبال خوبی از آن می شود . این درحالیست که بسیاری از منتقدان وکار شناسان بااشاره به ضعف های بسیار این مجموعه ،از آن به شدت انتقاد کرده بودند . حتی این انتقادات از سوی برخی علمای دینی نیز مطرح شد که نسبت به طرح برخی موضوعات دراین مجموعه انتقادداشتند .
البته بسیاری از منتقدان وکار شناسان راز اصلی استقبال از سریال حضرت یوسف (ع) را در داستان فوق العاده جذاب آن می دانستند ،داستانی که احسن القصص خوانده شده و انتظار استقبال بی نظیر از آن فوق العاده بود .
تهیه کنندگان مطرح سینما وتلویزیون جمله طلایی درباره راز استقبال از سریالها و فیلمهای پر مخاطب دارند وآن جمله این است که حرف اول را در موفقیت یک سریال یا فیلم را داستان و فیلمنامه آن می زند .آنها می گویند اگر یک فیلنامه متفاوت وفوق العاده جذاب را به بدترین کار گردان دنیاهم بدهی ،میزان موفقیت آن فیلم یا سریال بازهم وجوددارد .
به همین خاطر است که بسیاری از بازیگران یا کار گردانان مطرح وموفق همیشه می گویند که به دنبال یک فیلمنامه یا داستان خوب هستیم یا فلان فیلم را به دلیل اینکه فیلمنامه خوب یا داستان جذابی داشت را قبول کردیم .طبیعی است که ریشه اصلی موفقیت سریالی چون سریال حضرت یوسف (ع) در داستان آن است که احسن القصص نامیده شده .البته گویا آقای سلحشور دچار این توهم شده که علت استقبال از این سریال به کار گردانی او برمی گردد.
البته همانطور که گفته شد همین سریال آقای سلحشور واکنشهای شدیدی را دربین صاحب نظران برانگیخت .
/انتقادات سیف الله داد و بیضایی از سریال سلحشور/
جالب است بدانید مرحوم سیف الله داد کار گردان مطرح سینما در زمان نمایش این سریال در تلویزیون گفت وگویی با بهروز افخمی در نشریه تازه(نشریه متعلق به افخمی ) انجام داده ومرحوم داد دراین گفت وگو با اشاره به سریال حضرت یوسف گفته بود :واقعا افتخار می خواهد که ما یکی از قصص قرآن را تبدیل کنیم به یک داستان توراتی.در حالی که داستان توراتی داستانی تاریخی است وبا داستانی که در قرآن است متفاوت است .
یا بهرام بیضایی چندی پیش در گفت وگویی مفصل با امتیاز به شکل غیر مستقیمی به سریال حضرت یوسف (ع) اشاره کرده وگفته بود : سريالهايي را مي بينم که به اصطلاح تلويزيون ساخته و اتفاقا درباره انبياو بندگان خاص خدا وند و قرار است اين سريالها بر فرهنگ ما تاثير بگذارند.ولي زبان آنها که پيامبر خدا هستند آنچنان بد و به اصطلاح اداري است که نمي توان آن را به پيامبر خدا نسبت داد.
یا متلکها و کنایه های مجید مجیدی به سریالهای ماه رمضان تلویزیون هنوزاز یاد نرفته است . مجیدی با انتقاد از سریالی چون روز حسرت گفته بود : روزي از ميدان توحيد ميآمدم و ديدم كسي من را با لحني عاميانه و خالصانه صدا ميزند و هر چقدر كه جستجو كردم، كسي را پيدا نكردم. فكر كردم كه نكند همان فرشتههايي هستند كه تلويزيون نشان ميدهد تحت فيلمهاي معنوي و معنويگرا، در همين سريال «روز حسرت» هم ديدم كه جاي خدا تصميم گرفتند و آدمها را به بهشت و جهنم فرستادند. معلوم نيست شايد بهشت و جهنم يكي از كانالهايش از تلويزيون باز می شود .
/ از دلنوازان و شمس العماره تا در چشم باد ومسافران/
در چندوقت اخیرچند سریال مهم وپر مخاطب از تلویزیون پخش شد که واکنشهای مختلف ومتفاوتی نسبت به آنها صورت گرفت . از سریال در چشم باد که مدیر شبکه اول سیما آن را فاخرترين اثر تلويزيوني 30 سال اخير دانسته بود تا سریال شبانه دلنوازان که از نظر بسیاری تنها سریالی سر گرم کننده وسطحی برای عامه مردم بود .البته در این میان سریالهایی چون مسافران ساخته رامبد جوان و شمس العماره ساخته سامان مقدم نیز پخش شد که اتفاقا هردوی این سریالها به خصوص شمس العماره با حواشی وجنجالهایی مواجه شدند .البته این دو سریال بااسقبال خوبی نیز از سوی مخاطبان مواجه شدند .خصوصا اینکه سریال شمس العماره را با سریال معروف دایی جان ناپلئون ناصر تقوایی مقایسه می کردند و حتی شخصیتهای سریال سمان مقدم را یاد آور شخصیتهای سریال ناصر تقوایی می دانستند . سریال دایی جان نا پلئون سریالی بود که در هنگام نمایش آن خیابانهای تهران خلوت می شد.
بد نیست بدانید طبق گفته تقوایی با اعتماد در گفت وگویی که اواخر سال گذشته داشت هر سال يک نسخه از مجموعه «دايي جان ناپلئون» در امريکا منتشر مي شود. قيمت آن هم صد دلار است.تقوایی گفته بود اين گران ترين سي دي است که در دنيا وجود دارد. .
از سویی دیگر شمس العماره با بیشترین انتقاد از سوی رسانه های اصولگرا مواجه شد از روز نامه رسالت وکیهان گرفته تا روز نامه جمهوری اسلامی و سایت جهان به سریال سامان مقدم حمله کردند .
/راز استقبال مردم /
اما نکته مهم این است که چرا سریالی چون دلنوازان که از سوی بسیاری از منتقدان ضعیف ارزیابی شده اینقدر از سوی مردم مورد استقبال قرار می گیرد ولی سریالی چون در چشم باد که خالق آن یکی از کار گردانهای مطرح سینما وتلویزیون است آنچنان که باید وشاید مورد استقبال قرار نمی گیرد. سریالی که5/5 سال زمان صرف تولید آن شده است و بيش از ٣٤٠ لوكيشن داشته است .البته ریشه این موضوع تا حدودی به این برمی گرددکه تلویزیون روزبهروز سطح سليقهي مخاطب را پايينتر ميآورد.
/توهین به شعور مخاطب/
بد نیست بدانید همین چند وقت پیش بود که تهمینه میلانی در نشستی تخصصی در در یک همایش اجتماعی گفته بود : به نظر من اين روزها تلويزيون، مخاطبان را سطح پايين فرض ميكند و گاه به شعور مخاطب توهين ميكند. دو شب پيش برنامه نقدي ازتلويزيون پخش شد كه در آن منتقدان مدام با هم تعارف ميكردند و به نظر من ما ديگر نبايد محافظهكار باشيم .
/تمجید منتقدان وصاحب نظران از در چشم باد/
عموم منتقدان نظر مثبتی درباره سریال در چشم بادداشته اند جالب است بدانید که آنها معتقدند که «در چشم باد» سريال قابل قبولي است كه سطحش خيلي بالاتر از سريالهاي سيماست .به اعتقاد آنان بازيهاي بازيگران اين سريال، حرفهيي و صحنهپردازي آن در حد مطلوبي است؛منتقدان در واقع مدعی اند که «در چشم باد» يكي از مجموعههاي ماندگار سيماست.یکی از این منتقدان شناخته شناخته جواد طوسی است که در مطلبی در فصلنامه سینما وادبیات بانگاهی به ساخت سریالهای مطرح تلویزیونی درباره سریال در چشم باد می نویسد :چند قسمت به نمایش در آمده از مجموعه تلویزیونی در چشم باد این امیدرا می دهد که یکی دیگر از روایتهای متفاوت و قابل تامل تاریخی رقم خورده است .
/به باور مردم احترام بگذاریم/
اما بد نیست به نکته جالب دیگری نیز اشاره کنیم .بهرام رادان بازیگر خوب سینمای ایران به تازگی گفت وگویی با ماهنامه فیلم کرده ودر بخشهایی از آن عبارات جالبی را برزبان آورده که ذکر آن چندان خالی از لطف نیست . رادان گفته : خانم خانه داری که شب نشسته ودارد یک سریال تلویزیونی به نظر من وشما ضعیف و بی خودرا با عشق و علاقه تماشا می کند .دلیلی ندارد که نظرش را عوض کنیم . ماباید به باور مردم احترام بگذاریم .
/قیصری جدید/
وی درادامه گفته : تازه آن زمان باید فکر کنم چطور آن را باید بازی کنم که قیصری که این همه سال درذهن مخاطب بوده خراب نشود . فکر می کنم باید قیصر جدیدی به وجود آید که به نوعی ادای دین باشد .ولی من اولین کاری که انجام می دهم گرفتن دست خط از بهروز وثوقی است وبدون اجازه او دراین فیلم بازی نمی کنم .
/عاشقان قیصر وواکنش به بازسازی آن/
چند سال پیش نیز خبر بازسازی قیصر منتشر شد و وقتي خبر ساخت اين فيلم اعلام شد، سيل جمعيت و آدمها به دفتر علی معلم مراجعه کرده و همه آنها که ازدوستداران سابق قيصر بودند درواقع ميخواستند كاري براي آن انجام دهند. علی معلم نیز درباره بازسازی قیصر گفته :من به همراه بهروز افخمي قصد داشتيم، «قيصر» را كه قابليت بازسازي دارد را بسازيم و كار را تا جايي هم بيش برديم كه متاسفانه آقاي كيميايي در حالي كه ابتدا موافقت كرده بودند، احساس ناشكيبايي كردند و ما نميخواستيم مولف و صاحب حقوق معنوي فيلم ناراضي باشد.
به گفته معلم قرار بود نقش «قيصر» را بهرام رادان بازي كند و صحبتهايي با پرويز پرستويي براي نقش «منصور آب منگل» و آتيلا پسياني براي «خاندايي» كرده بوديم و به بازيگران ديگري هم كه فكر كرده بوديم كه در نهايت گروه خوبي شده بود.
معلم: اين اولين فيلم ايراني است كه رسما بازسازي ميشود و اين براي تاريخ سينماي ايران مهم است. ضمن آنكه «
/چرا خود قیصررا نشان نمی دهند؟/
این در حالی است که مسعود کیمیایی چندی پیش در شیراز و در واکنش به بازسازی قیصر گفته بود : بحثهايي درباره بازسازي مجدد فيلم «قيصر» نيز شده است، که من نيز مخالفتي ندارم به شرط آنکه «قيصر» همانند نسخه قديمياش سياه وسفيد و عکس به عکس ساخته شود. او در عين حال گفته است :اگر قرار است اين فيلم نسخه کپي همان اثر قبلي باشد، چرا خود فيلم ازتوقيف خارج نشود و به نمايش در نيايد! اما علی معلم در سخنان دیگری به نوعی جواب کیمیایی را داده و گفته است :قيصر» فيلمي است كه با آن شرايط قابليت نمايش ندارد و رويكرد دوباره به آن داستان ميتواند، تماشاگران فيلم اول را هم تقويت كند.
علی جعفرآبادی- دو - سه سال پیش ، شنیدن خبر پشت دوربین رفتن دوباره مسعود کیمیایی برای ساخت رییس ، آنهم با فاصله ی نه چندان دوری نسبت به فیلم قبلی ، حکم ، برای" کیمیایی بازان" و طرفداران پروپاقرص سینمای آقای با سابقه ی این سینما ، به همان اندازه شیرین و دوست داشتنی بود ، که تماشای رییس و ترسیم و تصور وضعیت و موقعیت کیمیایی و سینمایش در جامعه امروز ما پس از ساخت آن فیلم آشفته و درهم ، دردناک و نا امید کننده بود . حکم، با تمام ضعف های آشکار و نهان ، با هوشمندی کارگردان در پردازش فضای ورای زمان و مکانش ، اندک طرفداری برای خود دست و پا کرد اما رییس آشفته تر و عجیب تر از آن بود که توان جلب رضایت مخاطبین آثار کیمیایی را داشته باشد . در حرکت از قیصر به جلو و تا زمان معاصر ، کیمیایی کارگردانی شناخته می شود که همواره بر اصول محتوایی آثار خود پافشاری نموده و در ترسیم فضاهای خاص خود – مردانگی مفرط ، فضاهای پست مدرن و غیر رئالیستی ، تکیه بر وجوه خاصی از انسانیت همچون غیرت ، عشق ، رفاقت ، ناموس پرستی و ... – تبحر پیدا کرده است . و هر چه جلو تر بیاییم ، فیلم های کیمیایی کمتر مورد ستایش قرار گرفته و همچنان قیصر و گوزن ها ، شاخص ترین آثار پرونده کاری وی شناخته می شوند و در عین حال ، او بر اصول خود پایبند و به آنها مقید است و دست از تفکرات خود برنمی دارد و همچنان فیلم های او سرشار از مردانگی –زنان تنها حضور گره آفرین دارند و در حکم تزیینات عمل می کنند - و عشق و رفاقت و ناموس و غیرت است . اما در طول زمان ، همان آقای کیمیایی و همان طرز تفکر ، چگونه کمتر مورد توجه و ستایش قرار می گیرد ؟ پاسخ چرایی این موضوع و انواع پارادوکس های دیگر مربوط به مسعود کیمیایی ، در تحلیل موقعیت های مکانی و زمانی آثار وی نهفته است . طبعاً در زمانه ای که قیصر ساخته و پرداخته می شود ، مظروف که همان تفکرات ثابت کیمیایی باشد ، در ظرف متناسبی قرار می گیرد ، و زیبا جلوه می کند ، و در زمانه رییس ، باز هم همان طرز تفکر ، این بار در ظرفی جای می گیرد ، که تغییراتی بنیادین و اساسی با زمانه قیصر دارد و اساساً تاب پذیرش تفکرات کیمیایی را ندارد . اگر در سال های میانی دهه 40 ، ذره ای نیز رفاقت ها به سبک خاصی از رفاقت فداکارانه و جان نثارانه آرمانی کیمیایی شباهت و همخوانی داشت ، اگر تعریف عشق در جامعه رئال و حقیقی آن دوران ، هم پوشانی قابل توجهی با عشق ناموس پرستانه و افراطی ذهن آقای کیمیایی داشت ، اگر سبک بیان و دیالوگ عامه مردم با دیالوگ نویسی او مانوس بود ، یا حتی اگر در ساده ترین مثال ، مبارزه و نزاع در بطن جامعه ، همچون آثار کیمیایی دلایلی چون خیانت و ... و ابزاری چون چاقو و قمه داشت ، قیصر این گونه ستایش می شود . در ابتدای دهه 80 ، کیمیایی با شناخت صحیح تغییرات وسیع جامعه ، برای روایت داستان دیگری با همان درونمایه های ثابت ، اینبار خود دست به پردازش فضای تازه ی بی زمان و مکان یا حد اقل شناخته نشده ای می زند که آماده پذیرش محتوای دلخواه او باشد و نتیجه، فیلمی است به نسبت قابل قبول به نام حکم . و در میانه دهه 80 ، رییس مسعود کیمیایی ، نا مانوس و غیر قابل باور و یکی از آشفته ترین آثار سینمای ایران لقب می گیرد ، چرا که این بار کیمیایی داستان و محتوای پست مدرن خود – انسان ها ، فضا ها ، چهره و صحنه پردازی ها ، دیالوگ ها و درونمایه های غیر رئال – را در لایه های جامعه ای به تصوبر می کشد ، که به شدت با فضای فیلم غریبه است . اگر تک تک دیالوگ ها ، صحنه ها ، طنز و شوخی ها و ... فیلمی همچون درباره الی ... برای یک ایرانی دهه 80 باور پذیر و فیلم به مثابه آینه ای ، قشر های مختلف جامعه را به تصویر می کشد ، رییس کیمیایی سرشار از غریبگی و بیگانگی است .
آقای فیلمساز ، این بار فراموش کرده بود که زمانه قیصر به پایان رسیده ، و ما در عصر تازه ای زندگی می کنیم . و حالا مسعود کیمیایی پشت دوربین رفته تا فیلمی با نام" محاکمه در خیابان" را ساخته و پرداخته کند . تلاش برای الصاق خود به عنوان یک کارگردان کار بلد ، به این زمانه تازه ، عصر تازه .
محاکمه در خیابان
پیش از ورود به بحث اصلی پیرامون فیلم تازه ، بد نیست به این نکته نیز اشاره ای داشته باشیم که نحوه تبلیغات و فضا سازی برای اکران فیلم محاکمه در خیابان ، در نوع خود و در این سینما کم نظیر و بلکه بی نظیر بود . پخش آنونس های فیلم با این شدت و فراگیری ، تهیه پوستر های فیلم با طراحی تازه و کمتر دیده شده و ارائه آن به مخاطبین از مدت ها پیش از آغاز اکران ، و همچنین برپایی مراسم فرش قرمز برای افتتاحیه نمایش فیلم ، جزو امور پیشتر انجام نشده و تجربه نشده ای بودند که به گواه فروش فیلم ونحوه استقبال از آنها ، مثمر ثمر نیز واقع شدند .
اینکه چرا مسعود کیمیایی پس از فیلم خوش رنگ و لعاب رییس ، فیلمی با این نحوه تصویر برداری و با این لنز خاص مرده و در عین حال جذاب را کارگردانی می کند ، احتمالاً از این دو حالت خارج نیست . ابتدا آنکه طبیعتاً نگرش رسمی ، حتی به یکی از با تجربه ترین فیلمسازان کشور نیز اجازه بروز انتقاد و طرح مسائل خاص از دید منفی در یک اثر سینمایی را آنهم به شکلی کاملاً رو و قابل درک نمی دهد . پس فیلمساز برای رفع این موانع ، ناگزیر از برگزیدن راه تازه ای و البته پنهان گو تری برای بیان مسائل درونی خود می شود . و محاکمه در خیابان و سازنده آن نیز ، روایت داستان بر یک بستر سیاه و سفید را ترجیح داده و با استفاده از همین حربه ، و امید به اینکه تماشاگر فهیم در پی رمز گشایی از این تعداد فراوان نمای هلی شات از خیابان های تهران ، آنهم به این صورت تاریک و ساکن باشد ، اقدام به طرح مسائلی می کند . و دوم ، آنکه کیمیایی نیز ناچار از بازگشت حداکثری به زمانه ساخت آثار با ارزش خود شده و موقعیت خود را درک کرده ، و در این راه حتی از تغییر دادن جنس تصاویر به گونه های قدیمی آن نیز فروگذار نکرده است . در ادامه بحث های مطرح شده در بخش قبل ، اشاره شود که اینگونه تغییر دادن جنس تصاویر و دکور ها ( فضاهای فیلم تا آنجا که امکان پذیر بوده است از تهران رئال دور و بیشتر به فضایی قدیمی و بازسازی شده شبیه است ) ، بیشتر به مثابه تغییر اجباری ظرفی است که قرار است تفکرات کیمیایی را در خود بگنجاند ، تا بیان ضمنی مطلب یا پیامی . هنگامی که کارگردان ، موفق شد که به مخاطب خود بقبولاند که این مکان برای تو آشنا نیست ، او هم کمتر توقع شراکت در سیر داستان و درگیری با تک تک اجزای آن را دارد . و این یعنی حل مسئله از راه طی کردن مسیر به صورت برعکس و به نوعی دست پیش را در مواجهه با مخاطب گرفتن . قبل از اینکه مخاطب به این نتیجه برسد که فضای فیلم برایش نامانوس است و به تبع آن امکان برقراری ارتباط را با فیلم پیدا نمی کند ، متوجه می شود که با فیلمی روبه روست که نا آشنایی با آن ، امری " طبیعی " است ، نه مذموم . و این یعنی الصاق خود به زمانه تازه . به عصر تازه ای که درباره الی ... را می ستاید ، و در جستجوی چنین آثاری است .
حرف بزنی خط می ده ...
داستان محاکمه در خیابان ، حکایت عشق و خیانت است در یک بستر شهری و خشن . با دو قصه ی موازی در هم تنیده شده – به سبک سینمای مدرن هالیوود - و تعداد نسبتاً زیادی بازیگر و ریتمی تند . و مفاهیم نهفته در داستان ، با توجه به پرداخت اولیه داستان از طرف اصغر فرهادی ، به شدت به آثار فرهادی و خصوصاً آخرین فیلم وی – درباره الی ...- نیز نزدیکی و جناس دارد . تم اصلی جاری در فیلم ، قضاوت ، آنهم به شکلی زودهنگام و پیش از موعد است از طرف داماد جوانی – پولاد کیمیایی- نسبت به همسر خود ، در شب عروسی این دو . منشاء اصلی این شک و قضاوت ، دیدار داماد با دوست قدیمی مکانیک خود – حامد بهداد – است – پس از آن سکانس نچسب گل فروشی که البته دیالوگ به شدت به جای" حرف بزنی خط می ده" را در دل خود داشت - و خبری که از طرف دوست به او می رسد و داماد را در پی تحقیق و تفحص می فرستد . سکانس مکانیکی و دیدار دو دوست از بهترین سکانس های فیلم و لحظات" یا حسین" گفتن های امیر ، هر چند بسیار نا پخته و زود هنگام به نظر می رسد ، اما از بهترین پلان های فیلم و بازی پولاد کیمیایی در این پلان بهترین بازی او در تمام طول فیلم به نظر می رسد . همزمان با این قصه ، که" ابد" ( عبد الله ) نیز جزوی از آن است ، شاهد داستان دیگری از خیانت دیگری در خانواده دیگری هستیم . سه شخصیت اصلی – فروتن ، کریمی و همسر وی – عاملان این قصه اند که در اواخرفیلم با قصه ی اولیه – ابد و امیر – تلاقی پیدا کرده و گره اصلی داستان نیز در همین تلاقی گشایش مییابد . تمامی سکانس های پنج – شش دقیقه ای محمد رضا فروتن ، قدرت نادیده گرفته شده کیمیایی در به بار آوردن یک فیلم گنگستری را به شدت به رخ کشیده و به طرز عجیبی دوست داشتنی و فوق العاده از کار در آمده اند . به بحث اصلی برگردیم ، که شباهت فیلمنامه به تم جاری در آثار نگارشی و تصویری اصغر فرهادی بود . غافلگیری پایانی فیلم ، و تصویر بسته آن عکس و دیالوگ ابد ، که آخرین دیالوگ آن فیلم نیز هست ، بیشتر از هر لحظه ی دیگری مخاطب خاص و پیگیر را به یاد دایره زنگی یا چهارشنبه سوری انداخته و هم چنین است خط اصلی محتوایی داستان امیر و همسر وی ، که می توان آنرا " دروغ ناپسند برای رفع یک مشکل " دانست ، عیناً خط محتوایی اصلی فیلم آخر فرهادی نیز هست . و به سبک سینمای مدرن این سالها مبنی بر دخالت دادن تماشاگردر قضاوت بر سر مسائل درونی فیلم ، مخاطب محاکمه در خیابان نیز بر سر چالش بزگ دروغ یا نابودی قرار گرفته و وظیفه نتیجه گیری و ارائه حکم بر گردن وی باقی می ماند .
پدران و پسران
پولاد کیمیایی به هر حال و با هر منطق قابل تصور یا غیر قابل تصوری که برای ایفای نقش اول فیلم برگزیده شده باشد ، بازی قابل قبولی را ارائه نمی کند و حتی در مواقعی به شدت گل درشت و تصنعی در کالبد نقش امیر فرو می رود . این موضوع که او از دیگر بازیگران فیلم های کیمیایی به وی نزدیکتر و با عقاید او آشناست ، همواره امری منفی به نظر رسیده و بازی پسر را چندین سر و گردن در فیلم های اخیر پدر از دیگر بازیگران پایین تر و گل درشت تر نموده است . در محاکمه در خیابان ، حامد بهداد نیز مثل اکثر فیلم های پیشین ، جذاب و باور پذیر ایفای نقش می کند ، و در کنار محمد رضا فروتن ، در عین کوتاهی نقش ها به عنوان بهترین بازیگران فیلم شناخته می شوند . نیکی کریمی فرصت کافی برای بروز نقش پیدا نکرده و همچنان و به سیاق حکم و رییس ، تازه بازیگران فیلم که از میان هنرجویان کارگاه سینمایی کیمیایی برگزیده شده اند ، ضعف های عمده بازیگری دارند و توان پا به پایی با بازیگران دیگر فیلم را ندارند .
از لاله زار که رد می شم ...
برای مخاطبین قدیمی فیلم های کیمیایی ، طرز دیالوگ نویسی فیلم جدید با وجود شباهت تقریبی به تجربه های پیشین ، به شدت تهی تر از دیالوگ های خاص کیمیایی شده و منهای دو سکانس ابتدایی و درون تاکسی انتهایی فیلم ، در اکثر سکانس های فیلم ، یا از دیالوگ های شاعرانه مورد علاقه کیمیایی استفاده نشده است ، یا مانند سکانس های ابتدایی بازی فروتن ، در خدمت قوت گرفتن فیلم و شیوایی بیشتر مطالب هستند . و به همین شکل ، محاکمه در خیابان از مضامین نوستالژیک کیمیایی- همچون سینما و رفاقت های دوران جوانی و ...- نیز تهی تر و تقریباً به طور مطلق خالی است . موسیقی متن فیلم به شدت عالی و یکی از بهترین موسیقی های متن سینمای ایران است . ترانه انتهایی فیلم نیز – طبق معمول با صدای رضا یزدانی – بیش از آنکه به تقلید از ترانه های قبلی ، در پی تعریف و روایت این مضامین باشند ، جمع بندی انتقادات اجتماعی کیمیایی است که در دل فیلم کمتر امکان بروز پیدا کرده و با این لغات ترانه – همه ی شهر متهم اند ...- مجال بیان پیدا می کنند . البته اگر سینماداران محترم پیش از شروع ترانه ، با روشن کردن چراغهای سالن و بازکردن دربهای سینما و هدایت تماشاگران به بیرون ، اجازه شنیدن ترانه را بدهند !
و باز هم آقای کیمیایی
محاکمه در خیابان از زوایای گوناگون ، به هر حال به نسبت حکم و رییس فیلم بسیار بهتر و جذاب تر و البته سر راست تری ست که تکلیف خود را با خود از قبل روشن کرده و فاقد آشفتگی است . برای طرفداران سینمای این مرد باسابقه سینما ، تماشای این فیلم همچنان امید تماشای یک شاهکار را از کیمیایی زنده نگه می دارد . اگر کیمیایی به کیفیت بالای فصل های مربوط به محمد رضا فروتن در همین فیلم دقت کرده ، و در پی ادامه دهی آن باشد ، و تنها کمی از اصرار خود بر تغییر همه عوامل به نفع بیان حرف های خود بکاهد ، و سعی در شناخت بیشتر زمانه ما داشته باشد ، می توان انتظار داشت که او فیلمی را کارگردانی کند که برای تحلیل آثار بعدی او ، همچنان چهل سال به عقب بازنگردیم و قیصر ، ملاک کیمیایی شناسی ما نباشد . سینمای کیمیایی ، معیار و ملاک تازه ای می خواهد ، به غیر از قیصر . شاهکار تازه ای در زمانه ی جدید . عصر
کیوان کثیریان :یک لحظه چشمانتان را روی هم بگذارید، فکر کنید الان سال 68 است. شما 18 سالتان است و نقش مکمل یک فیلم متوسط با نام "وسوسه" را بازی کرده اید، هیچکس شما را نمی بیند، هیچکس شما را نمی شناسد.
یکهو سال 69 فرا می رسد و شما با کلی رنگ و لعاب و تغییر در ظاهرتان می شوید عروس فیلم "عروس" . "عروس" که در سال 70 اکران می شود ناگهان و یک شبه به مشهورترن بازیگرایرانی تبدیل می شوید با کلی هوادار و کلی طرفدار. تهیه کننده ها برایتان سر و دست می شکنند، فیلمنامه هاست که به سویتان سرازیر می شود. ولی شما حواستان هست، نمی خواهید مبتذل شوید. عاقلانه رفتار می کنید در حالیکه هنوز بیست سالتان نشده. "ردپای گرگ" کیمیایی را بعدش کار میکنید . یک سال صبر می کنید تا داریوش مهرجویی سراغتان می آید و دو شاه نقش "سارا" و "پری" را به شما می سپرد و شما هم الحق خوب از عهده اش بر می آیید. تازه بیست و سه ساله شده اید ولی سختگیری تان را حفظ کرده اید. نه نه . هنوز زود است. چشم هایتان را باز نکنید. حاتمی کیا به سراغ شما آمده است با دو پیشنهاد اساسی ، "برج مینو" و"بوی پیراهن یوسف". رد کردنی نیست، بازی می کنید. خوب هم بازی می کنید. هنوز بیست و پنج سالتان نشده ولی گزیده کارید با هفت فیلم درست و حسابی. همه جا تحسین می شوید و کلی جا افتاده اید. "سایه به سایه" ژکان متوسط از آب در می آید و دیده نمی شوید اما خب ژکان است دیگر. روی کسی که "مادیان" ساخته را که نمی شود زمین انداخت. "روانی" فرهنگ و "تختی" افخمی و "دو زن" میلانی شما را به عنوان یک ستاره پرفروش تثبیت می کند ولی پای فیلم های متوسط را به کارنامه بازیگری تان باز می کند. آن وسط ها مشکلاتی هم پیش می آید و "چهره" سیروس الوند را نمی توانید بازی کنید. کنارش "دختران انتظار" و "سیب سرخ حوا" و "میکس" و "بازیگر" را هم بازی می کنید. "نسل سوخته" ملاقلی پور را هم. هنوز سی سالتان نشده. چشم تان خسته شد. کمی صبر کنید. شما ده سال است بازیگر شده اید. بازیگر که چشمش زود خسته نمی شود.
"نیمه پنهان" دومین همکاری تان با تهمینه میلانی است . در این فیلم سرمایه گذاری هم می کنید . "هزاران زن مثل من" و "واکنش پنجم" و بعد "دیوانه از قفس پرید" شما را کم کم در نقش یک زن زجر کشیده جا می اندازد و به خاطر این دو فیلم آخر سیمرغ فجر را می گیرید.
در جشن تولد سی سالگی تان با دستیاری و تصویر برداری برای عباس کیارستمی کم کم به فکر فیلمسازی می افتید و از همین جا شیب تند بازیگری تان رو به پایین شروع می شود. یک مستند می سازید؛ "داشتن یا نداشتن" . آن لابه لاها دست به کار ترجمه هم شده اید. کتاب زندگینامه "مارلون براندو" ، یک مجموعه هایکو و "نزدیکی" حنیف قریشی را هم ترجمه می کنید که چندباری چاپ می شود. حالا شما کلی فیلم بازی کرده اید، کلی جشنواره رفته اید کلی جایزه گرفته اید و تازه کلی برای جشنواره ها داوری کرده اید. اعتماد به نفس تان بالا رفته ، دست خودتان هم نیست.
دیگر دوست دارید کم کاری پیشه کنید و بیشتر سعی می کنید فیلمسازی یاد بگیرید. بالاخره فیلم بلندتان را در سی و سه سالگی می سازید ؛"یک شب". از فیلم استقبالی نمی شود. منتقدان هم خوششان نمی آید. فیلم به کما می رود و شما دلخور می شوید . شانس هم بهتان روی خوش نشان نمی دهد. "باج خور" و "جعبه موسیقی" را که با فرزاد موتمن کار می کنید خوب از آب در نمی آید. در فیلمسازی هم بدشانسید. فیلم دومتان " چند روز بعد" هم گرچه امیدوارکننده تر است اما اکران نمی شود . بر خلاف فیلم های مخاطب خاصی که ساخته اید، در دهه چهارم عمرتان سختگیری رابه کلی کنار می گذارید. ظاهرا هر پیشنهادی را می پذیرید و می زنید به کار فیلم های بازاری مثل "شام عروسی"و "زن ها فرشته اند". فیلم هایی مثل "چه کسی امیر را کشت" ،"زن دوم" ، "شبانه روز" و حتی "شیرین" کیارستمی هم شما را نجات نمی دهد وامتیازی برایتان محسوب نمی شود. شما جز سال 83 و75 و 72 در تمامی این 20 سال روی پرده بوده اید ولی در این چند ساله اخیر، حسرت یک فیلم درست و درمان را به دل علاقه مندانتان گذاشته اید.
سال 87 کلا بی خیال اعتبارتان می شوید و "دو خواهر" را کار می کنید و "آقای هفت رنگ" را . برای اولین بار با گلزار و عطاران همبازی می شوید و با محمود بهرامی. کنارش هم نمایشگاه عکس برگزار می کنید و داد بعضی عکاس ها را در می آورید. بالاخره شهرت است دیگر. می شود خیلی کارها با آن کرد. وقتی آن فیلمساز قدیمی پا توی کفش حافظ و سعدی می کند و این یکی بازیگر نمایشگاه عکس و مجسمه می گذارد چرا شما نکنید؟ راستی قبل از اینکه چشم هایتان را باز کنید بگوئید ببینم چه تان شده؟ چه شد که یکهو تصمیم گرفتید همه اعتباری راکه در دهه 70 برای خودتان جمع کرده بودید به باد بدهید؟ واقعا بازیگر گزیده کار دهه 70 و اوائل 80 کجا رفت؟
شما به عنوان سینماگر و ستاره سینمای ایران روی فرش قرمز کن هم قدم زده اید و داور افتخاری این معتبرترین جشنواره جهان بوده اید. اما آیا وقتی جلوی دوربین عکاس ها روی ردکارپت ژست می گرفتید، یادتان مانده بود که بازیگر سارا و پری و دو زن و برج مینو هستید؟ یا نه، توی ذهنتان داشتید دیالوگ های "دو خواهر" را مرور می کردید و برای مبلغ قرارداد "آقای هفت رنگ" نقشه می کشیدید؟
چشم هایتان رابازنکنید. اگر باز کنید دیگر نیکی کریمی نیستید ها؟ پس باز نکنید. اول جواب این سوال ها را بدهید، بعد. کسی جز شما نمی داند چرا بعد از 20 سال بازیگری چهلمین فیلمتان باید بشود "آقای هفت رنگ"؟ راستی چند روزی هم از تولد سی و هشت سالگی تان گذشته. تولدتان مبارک. حالا امید هوادارانتان به "محاکمه در خیابان" کیمیایی است. فکر می کنید اتفاق تازه ای بیفتد؟ ای بابا چرا چشم هایتان را باز کردید؟ پس من حالا جواب سوال هایم را از کی بگیرم؟
صنعت سینما :وقتي سير کارتان را دنبال ميکنم، ميبينم مسير صعودي را طي کردهايد. حالا هم رسيدهايم به بيپولي که بازي خوبي از شما ديديم. براي اين کار مثل هرکار ديگر قطعاً همهچيز با انتخاب شروع ميشود. دلايل انتخابتان براي بازي در بيپولي چه بود؟
وقتي شنيدم حميد نعمتالله فيلم ميسازد خيلي خوشحال شدم و در واقع ميتوانم بگويم که دليل انتخاب من به خود ايشان برميگردد.
يعني کارگردان برايتان مهم بود، بدون اينکه حتي فيلمنامه را خوانده باشيد؟
بله، البته بعد از خواندن فيلمنامه کمي دلسرد شدم.
خبر آنلاین -الناز محمدی: حوادثی که هرچند به زعم بسیاری از مسئولان و جامعه شناسان تاثیراتی بر فضای جامعه ایرانی گذاشت که سال های زیادی باید نشست و ابعاد آن را بررسی کرد. بعد از تمام هشدارهایی که نمایندگان مجلس و برخی مسئولان درباره گسترش فضای بی اعتمادی در جامعه در ماه های اخیر داده اند، این رئیس سازمان ملی جوانان استان تهران است که با اعلام افزایش آمار 21 درصدی افزایش طلاق در 6 ماه اول امسال، از تاثیرگذاری حوادث پس از انتخابات در این افزایش آمار گله کرده است. زنگنه در این مورد گفته است: « طلاق در شش ماهه اول سال رشد بیسابقه و افزایش 21 درصدی داشته و میزان ازدواج نیز 5/3 درصد کاهش داشته است که در این آمار دلایلی مانند حوادث پس از انتخابات وجود دارد که باید توسط متخصصان ذیربط با کنکاش مد نظر قرار گرفته شود.» او در حالی از این آمار ابارز نگرانی می کند که معتقد است از سال 84شاهد افزایش نرخ ازدواج در تهران بودیم و درصد حجم طلاقها نیز کاهش داشته است.
این کمبود مصرف باعث شده ۹۰درصد از مردم کشور با کمبود کلسیم مواجه باشند و بر اساس برخی آمارها سن پوکی استخوان در ایران نزدیک به 25 سال کمتر از نرم جهانی باشد.
این آمارها زمانی بیشتر تأسفآور میشود که دکتر محمود نجفی رئیس هیأتمدیره مجتمع تشکلهای صنایع غذایی و مدیرعامل شرکت صنایع شیر ایران از کاهش 20درصدی مصرف لبنیات در سال جاری خبر میدهد.
این کمبود مصرف باعث شده ۹۰درصد از مردم کشور با کمبود کلسیم مواجه باشند و بر اساس برخی آمارها سن پوکی استخوان در ایران نزدیک به 25 سال کمتر از نرم جهانی باشد.
این آمارها زمانی بیشتر تأسفآور میشود که دکتر محمود نجفی رئیس هیأتمدیره مجتمع تشکلهای صنایع غذایی و مدیرعامل شرکت صنایع شیر ایران از کاهش 20درصدی مصرف لبنیات در سال جاری خبر میدهد.
اینجا بام تهران است.اما اشتباه نکنید این بام همانی نیست که به توچال می رسد و نزدیک اوین است .این بام را شاید تهرانی های شرق تهران هم ندانند دقیقا کجاست؟ جایی در بلندترین نقطه شهرک شهید محلاتی و بالای پارک محلاتی که منظره اش دقیقا شبیه همان بام تهران آشنای خودمان است.کل شهر را از این جا می توان دید .تا چشم کار می کند چراغ خانه ها و خیابان ها و چراغ های به خط و منظمی که متعلق به اتوبان هاست و در دورترین نقطه غربی تنها برج میلاد است که دیده می شود .انگار تهران آنجا تمام می شود وبقیه اش شهری است دور که کیلومترها با ما فاصله دارد . با خودم فکر می کنم با این اوصاف مردم اینجا با آن سر شهر که من هم از آنجا آمده ام چقدر فاصله دارند و چقدر از هم دورند.
خوب این گزارش جغرافیای تهران نیست.شرحی از لوکیشن فیلم جدیدی است که منیژه حکمت تهیه کننده اش است ."چیزهایی هست که نمی دانیم " عنوان اولین فیلم بلند سینمایی فردین صاحب زمانی است که به همراه گروهش در این بام تهران در حال فیلمبرداری است.
هوا خیلی بیشتر از آنچه تصور می کردم سرد است و وقتی همه اعضای گروه را می بینم که با کاپشن های گرم و لباس های زیاد آنجا حضور دارند ، دلم برای خودم می سوزد که فکر کردم اگر در مهرماه پالتو بپوشم مسخره است. به هرحال گویا از سرما به خود لرزیدن خیلی عادی است چون بعد از چند دقیقه یک پتو سربازی بزرگ برایم می آورند که آنقدر سنگین است که زیر آن خم می شوم .اما این پتو در این سرما بدجوری کار می کند .
علی مصفا و همسرش لیلا حاتمی کنار آتش کوچکی نشسته اند و حرف می زنند .هومن بهمنش با انبوهی از لباس پشت دوربین روی ریل نشسته و عقب جلو می رود و هر از گاهی تخمه ای می شکند. فعلا تمرین است." لیلا به علی مصفا می گوید : گذاشتمش پیش یکی از فامیلامون.دلم خیلی براش تنگ شده ...بعد ازکمی مکث - اون پایین چه خبره؟ و مصفا جواب می دهد : یه راهیه که به پایین می ره . و بعد دوتایی به سمت پایین می روند . "
اما این راهی که به پایین می رود دقیقا لبه یک بلندی است که عرض خیلی کمی دارد و هر بار که لیلا روی این لبه راه می رود من به جای او می ترسم و فکر می کنم احتمالا او مثل من ترس از ارتفاع ندارد. اما سرما لیلا را کلافه کرده . هر از گاهی می گوید: "بگیریم دیگه .تورو خدا زود باشین. کار من تموم شد؟ وای چقدر سرده ." و در فاصله بین تمرین ها با اینکه شاید کمتر از سی ثانیه طول می کشد ، فوری یک نفر پتو بدست و آماده، پتو را روی دوش لیلا می اندازد.البته ماشین ها هم هستند؛ تنها جایی که می شود برای فرار از سرما به آنجا پناه برد. سرما واقعا در مغز استخوان نفوذ می کند.هرچه نباشد روی کوه هستیم.
مجموعهي شعر «تا آخر دنيا برايت مينويسم» سرودهي عليرضا بهرامي عصر روز گذشته (دوشنبه، 25 آبانماه) در كانون ادبيات ايران نقد و بررسي شد.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، لادن نيكنام و علي عبداللهي نخستين مجموعهي شعر منتشرشدهي بهرامي شامل غزل و چند دوبيتي را نقد كردند.
لادن نيكنام - شاعر و منتقد ادبي - با بيان اينكه متخصص نقد غزل نيست، سخنش را آغاز كرد و گفت: در مجموعهي شعر «تا آخر دنيا برايت مينويسم» برخي از پتانسيلهاي بالقوه ديده ميشود كه البته به فعليت تام نرسيده است.
او مهمترين دغدغهي شاعر اين مجموعه را دغدغههاي هستيشناختي دانست و افزود: البته شاعر محيطي را انتخاب كرده است كه چندان بزرگ نيست و ما در اين مجموعه يك انسان جهانوطني و يا يك متن جهانشمول را نميبينيم؛ آدمي را ميبينيم كه متنش را در يك جغرافياي معين تعريف كرده؛ اما در همين جغرافياي معين، به چالشها و سختيهايي رسيده است.
نيكنام متذكر شد: لحظههايي در شعرها ديده ميشود كه مخاطب با نوعي هيچانگاري مواجه ميشود. انگار شاعر آنقدر خودش را در مقابل ديگري تنها احساس ميكند كه به فرجامي نميانجامد و به نوعي هيچانگاري ميرسد.
اين داستاننويس افزود: شاعر در مجموعهي «تا آخر دنيا برايت مينويسم» با نوعي جسارت قابل تحسين به سراغ غزل رفته كه فرمي آشناست و همين كارش را دشوارتر ميكند و به نوعي با انتخاب قالب غزل، خود را در معرض يك قضاوت تاريخي قرار ميدهد؛ درواقع، ناخودآگاه جمعي در قضاوت به ياد حافظ ميافتد و براي همين است كه نميتواند راضي برگردد.
به اعتقاد نيكنام، در اين مجموعه از سويي ديده ميشود كه در برخي از غزلها، رگههاي تفكر امروزي ديده ميشود؛ اما عناصر مدرن كمتر حضور دارند.
اين منتقد كمبود تصاوير در نخستين مجموعهي شعر عليرضا بهرامي را بهعنوان يكي از چالشهاي اين مجموعه دانست و در ادامه از كليگويي، نپرداختن به جزييات و يكنواخت بودن لحن و بيان غزلها بهعنوان ديگر چالشهاي اين مجموعه ياد كرد و گفت: شاعر با انتخاب قالب غزل، راه را بر حضور برخي كلمات بسته و طبيعي است كه نتواند به راحتي از كلمههايي مثل سيگار، كاپوچينو، حلقهي ازدواج، مانيتور و امثال آن استفاده كند. البته معتقد نيستم كه غزل محكوم به اجبارهايي است كه قالبش تعريف ميكند؛ اما پرداختن به اين مسائل در غزل دشوار است.
نيكنام سپس با استناد به غزل «تا آخر دنيا برايت مينويسم»، سخنش را دنبال كرد و از اين شعر به عنوان گواهي براي ادعاهايش ياد و تصريح كرد: در اين مجموعه، شعرها قابل پيشبيني ميشود و جايي را براي شگفتي مخاطب باقي نميگذارد.
او با اشاره به شعر «انتهاي پيام»، از اين غزل به عنوان يكي از درخشانترين شعرهاي مجموعهي «تا آخر دنيا برايت مينويسم» ياد كرد و اين را ناشي از بههم پيوستگي زبان، تصاوير و مفاهيم دانست.
نيكنام در پايان خاطرنشان كرد: جا داشت شاعر مجموعهي «تا آخر دنيا برايت مينويسم» بر روي عنصر روايت در سرودههايش كه گاهي به آن پرداخته، تمركز بيشتري داشت و اين يكي از آن امكانهاي بالقوهاي است كه به فعليت نرسيده است؛ اگر درواقع، روايت با شعر هماهنگتر پيش ميرفت، زمينههاي مدرنتر شدن اين مجموعه فراهم ميشد. با اينحال، من شجاعت شاعر را در سرودن غزل ستايش ميكنم و به اعتقاد من، جسارت بالايي لازم است كه غزل بگوييم؛ زيرا ناخودآگاه در معرض قضاوت و مقايسه با شاعران بزرگ ايران قرار ميگيريم.
علي عبداللهي - شاعر و مترجم - نيز با تصريح اين نكته كه در بررسي و مواجهه با غزل ضرورت دارد به تحولات يك قرن اخير غزل نيمنگاهي داشته باشيم، تصريح كرد: غزل در يكصد سال اخير نه تنها در مفاهيمي كه از آنها سخن گفته، تفاوتهاي جدي داشته، بلكه در فرم و اجرا نيز شكلهاي ديگري از اين قالب كلاسيك در دوران معاصر تجربه شده است. در زمينهي مفاهيم، غزل با موضوعات اجتماعي جدي روبهرو شده و در حوزهي فرم هم شكلهاي روايي، ساختاري و تخيل عمودي را تجربه كرده است. امروز ما وقتي شعرهاي سيمين بهبهاني را ميخوانيم، ديگر تصور نداريم كه غزل ميشنويم و اين ناشي از تأثير نيما بر جريانهاي شعري ما و البته غزل است.
او در ادامه يادآور شد: تحولهاي صورتگرفته در حوزهي غزل، بازيهاي زباني، نوآوري در وزن و زبانآوري را دربر ميگيرد كه در مجموعهي شعر «تا آخر دنيا برايت مينويسم»، ما با برخي وزنهاي جديد روبهرو ميشويم.
اين منتقد همچنين عنوان كرد: اين مجموعهي شعر زبان يكدستي دارد؛ به اين معنا كه پرش خاص زباني ندارد. از سوي ديگر، آنچه در اين غزلها احساس ميشود، غياب زندگي است. در شعرهاي بهرامي ما با نوستالژي روبهرو هستيم و سرودههاي اين شاعر هم متأثر از ادبيات معاصر فارسي، نوستالژيك است كه در اين بيان نوستالژيك، شاعر از رهگذر مفاهيم، مقصودش را بيان ميكند و تصاوير كمتري ارائه ميدهد و هرچقدر كه به مفاهيم اهميت داده شود، خودبهخود به فرم بياعتنايي شده است.
عبداللهي گفت: اعتقاد ندارم كه دورهي غزل به سر آمده است؛ بلكه معتقدم نوع نگاه و استفادهي شاعر از غزل اهميت دارد؛ كما اينكه امروز هنوز ميتوان از غزلهاي حسين منزوي، محمدعلي بهمني و سيمين بهبهاني لذت برد و اينها گواهي است بر اينكه غزل ميتواند نوآوري زباني داشته باشد و به زندگي معاصر بپردازد.
اين شاعر مضامين كتاب «تا آخر دنيا برايت مينويسم» را آخرالزماني دانست و گفت: نگاه آخرالزماني از رويكرد مذهبي به جهان ريشه ميگيرد و شايد به مذهب خاصي معطوف نباشد؛ اما نوع نگاه مذهبي است.
او در ادامه با اشاره به نوعي همنوايي و پاسداشت برخي شاعران در شعرهاي اين مجموعه، افزود: برخي از غزلها به دليل الهام گرفتن از زبان زندگي زيبا هستند. اين مجموعه همچنين در عرصهي وزن هم موفق بوده و شاعر از پس وزنهاي طولاني و نفسگير بهخوبي برآمده است.
به اعتقاد عبداللهي، مجموعهي «تا آخر دنيا برايت مينويسم» به لحاظ وزني از تنوع هم برخوردار است و اين از ويژگيهاي ديگر اين مجموعه است.
او در ادامه خاطرنشان كرد: در مجموعهي شعر بهرامي، بيانگري مهمتر از نمايانگري است و از همينروست كه مفاهيم در اين مجموعه پربسامدتر از تصاوير ميشوند.
عبداللهي همچنين با بيان اين مطلب كه در فضاي اندوهناك نميتوان شاد شعر سرود، گفت: در اين مجموعه بخشي هم به دوبيتيهاي شاعر اختصاص دارد و به اعتقاد من، دوبيتيها بيشتر از غزلها، ساخت و نگاه شاعر را نشان ميدهد.
او در پايان متذكر شد: ما به اشتباه، فكر ميكنيم همهي دنيا شعر سپيد ميگويند؛ در حاليكه اصلا اينطور نيست. در دنيا، شاعران بزرگ، شاعراني هستند كه هم در قالب كلاسيك و هم در قالب مدرن شعر ميسرايند و اين در ترجمه است كه اغلب، لحن و وزن يك شعر از دست ميرود. به هرحال، موسيقي در شعر همچنان مهم است و به اعتقاد من، شاعر مجموعهي «تا آخر دنيا برايت مينويسم» بهعنوان نخستين مجموعه، كتاب موفقي را عرضه كرده است، اين مجموعه نشان ميدهد كه شاعر شعر كلاسيك را خوب ميشناسد و آبشخور نگاه شاعر در اين مجموعه، نگاهي رمانتيك است كه اگر با طنز و طعنه همراه ميبود، كمتر دچار انفعال ميشد.
عليرضا بهرامي نيز در اين نشست كه با اجراي مهرنوش قربانعلي همراه بود، در سخنان كوتاهي با يادي از رفتگان عرصهي شعر و غزل، اظهار كرد: شعر اساسا تناقض جالبي است؛ در عين حالي كه شخصيترين مسائل را دربر ميگيرد، دوست داريم آن را با ديگران در ميان بگذاريم. اينكه منهم دوست داشته باشم در شعر، در كنار لذتجويي، حركتي هم داشته باشم، به معناي هدف دانستن آن نيست؛ بلكه معتقدم شعر ابزاري است تا حس مفيد زيستن يا دستكم غيرمفيد نزيستن را در برخي افراد شكل بدهد.
اين شاعر همچنين خاطرنشان كرد: اصلا خوشايند نميدانم كه در اين فضا و اين شهر پر از ترافيك و سرب و دروغ، از طاق مژگان و حوض كاشي سخن بگويم. برايم مهم است كه روايت شعرهايم از دل زندگي در اين شهر بيرون بيايد؛ حال اگر علاوه بر بيان، تصوير هم چاشني آن باشد كه چه بهتر!
شاعر «تا آخر دنيا برايت مينويسم» در ادامه گفت: در اين مجموعه يك احتياط را لاجرم بر خودم فرض كردم؛ خيلي از دوستان ما بودند كه اتفاقا از مانيتور، سيگار و حلقهي ازدواج و اين نوع كلمات در شعرشان به شكلي افراطي استفاده كردند يا فضاهايي بسيار متوحش را رقم زدند؛ اما ديديم كه از گردونهي غزل خارج شدند. از سوي ديگر، يكي از اتفاقهاي خوب براي غزل معاصر، خروج نسبي آن از چنبرهي موسيقي وزن بوده است. قالب كلاسيكي چون غزل بيش از آنكه براي قافيه، رديف، كلمات و جايگاه عروضي محدوديتي قائل شود، در نوعي موسيقي افراطي مشهود و برونريز گرفتار آمده بوده كه گروهي از غزلسرايان معاصر به چارهانديشي آن برآمدند و رواج برخي از وزنهاي عروضي از نشانههاي آن است.
بهرامي سپس با اشاره به دو رويكرد افراطي نسبت به نفي و تأييد غزل، گفت: كساني در زبان غزل سعي كردند آن را به بيان محاورهي روزمرهي مردم نزديك كنند و اين اتفاق خوبي است كه در غزل معاصر رقم خورده و سبب شده امثال من نيز به سمت اين پنجرهي ارتباطي بروند.
انتهاي پيام
فرانک آرتا : مختصري درباره سابقه فعاليتهاي هنري خود براي آشنايي خوانندگان ايراني بگوييد.
من ليسانس خود را در رشته تئاتر از دانشگاه لبنان دريافت کردم و مقطع فوقليسانس را در لندن گذراندم. از آن زمان به عنوان بازيگر در لبنان کارهاي زيادي انجام دادهام و در يک سريال بزرگ تلويزيوني سوري به نام الدَوام که در ماه رمضان از همه کانالهاي ماهوارهاي عربي پخش شد، ايفاي نقش کردم. در حال حاضر خود را براي بازي در يک فيلم لبناني آماده ميکنم.
چگونه به پروژه کتاب قانون پيوستيد؟
من تماسي را از يک کارگردان که قبلاً با هم در يک فيلم کار کرده بوديم، دريافت کردم. او به من گفت که يک گروه ايراني در حال تدارک براي فيلمي هستند و از من درخواست کرد که در صورت تمايل ملاقاتي با اين گروه داشته باشم. ضمناً گفت آنها به دنبال يک بازيگر خارجي هستند و من نيز قبول کردم. در مرحله انتخاب بازيگر با مازيار ميري، کارگردان و اعضاي گروه و آقاي پرستويي ملاقات کردم. صحنهاي از فيلم را با آقاي پرستويي اجرا کردم و در صحنه انتخاب بازيگر از من درخواست کردند گريه کنم. اين صحنه مورد پسند آقاي پرستويي قرار گرفت و ايفاي نقش مرا پذيرفت. آقاي ميري هم از من خواست که متني فارسي را به زبان فارسي بخوانم و از آنجا که زبان عربي و فارسي حروفهاي مشابه دارند، بهخوبي از عهده کار برآمدم. چند روز بعد با من تماس گرفتند و اعلام کردند که اين نقش را به من سپردهاند.
|
تونلی به سمت آرامش
پریسا پناهخواهی
مترو
شاید برای هیچكس به اندازه ساكنین محدوده بزرگراه نواب، میدان جمهوری و میدان توحید افتتاح تونل توحید باارزش نباشد. شاید معطلی بیش از نیم ساعت در ترافیك بزرگراه نواب تا توحید و دیر رسیدن به محل كار بخشی از روزمرگیهای اهالی این منطقه باشد اما اين نويدي است كه ميتوان به مردم اين منطقه داد. فقط چند روز دیگر صبر كنید وقتی تونل توحید افتتاح شود شما هم میتوانید كمی بیشتر بخوابید و البته با آرامش بیشتری سر كار حاضر شوید.شاید تا چند وقت دیگر فراموش كنیم روزهایی را كه پشت چراغ قرمزهای طولانی توحید تا جمهوری عصبی و خسته منتظر میماندیم تا كمی راه باز شود و چند قدمی جلوتر برویم. حتی دلمان برای همهمه و بوق و سر و صدای ماشینها در این محدوده تنگ شود. شاید روزی اصلا یادمان برود كه دغدغه این روزهایمان روان شدن ترافیك این منطقه بود. اما حالا آن زير در دل زمين بیش از ۳۴۰۰ نفر در طول شبانهروز در این پروژه مشغول كار هستند تا این تونل هر چه سریعتر افتتاح شود. نتیجه این همه تلاش، افتتاح سر موقع تونل توحید است. طبق اعلام مهندسان پروژه و زمانبندیهای انجام شده، تمام مراحل كار طبق برنامه پیش رفته و پروژه هیچگونه تاخیری ندارد.بزرگترين تونل شهري ايران در شرايطي گشايش مييابد كه با توجه به ترافيك سنگين و نياز شديد بخشي از شهر به اتصال 2بزرگراه چمران و نواب صفوي، پروژه تونل توحيد داراي 2رشته تونل مجاور هم (دو قلو) و هر رشته داراي 3باند رفت و برگشت به طول 2136 متر است.اتصال دو بزرگراه نواب و چمران (از ميدان توحيد تا ميدان جمهوري) تا سال 1377 بلاتكليف بود اما با توجه به حساسيت، ترافيك سنگين و نياز شديد شهر به اتصال اين دو بزرگراه، شهرداري تهران در سال 1377 اقدام به انتخاب مشاور براي مطالعه و بررسي اتصال اين دو بزرگراه كرد، در همين راستا در اواخر سال 1385 پيمانكار انتخاب و در 29 /3 /86 رسما عمليات اجرايي پروژه تونل توحيد شروع شد.احداث این تونل روزانه يك میلیارد تومان هزینه دربرداشت كه با در نظر گرفتن هدر نرفتن وقت افراد به عنوان سرمایه در ترافیك، بهطور قطع درآمدهای حاصل از آن در طول زمان بیشتر خواهد بود. درواقع باید گفت بزرگترین خدمت این تونل، كمكی است كه به كاهش اتلاف وقت مردم میكند و توقف در ترافیك و پشت چراغهای قرمز را كاهش میدهد. به هر حال شهرداری تهران با افتتاح به موقع تونل توحید ثابت كرد، میتوان پروژههای بزرگ و پیچیده را در كشور ما هم با مدیریت متمركز در زمانبندی درست و صرف كمترین هزینه احداث كرد. شهرداری برنامههای ویژهای را برای مراسم افتتاحیه بزرگترین تونل شهری پایتخت تدارك دیده است كه در روز عید غدیر خم به اجرا درخواهد آمد.
بوي باروت، بوي شعر
نسرين ظهيري
تهران امروز
صدا در صدا ميپيچد، صداي سايش چكمهها بر موزائيكهايي كه نرم و هنرمندانه كنار هم چيده شدهاند. هنوز هم ميشود از پس پنجرههاي گنديده مدولا گفتوگوهاي پيدرپي و خشن سربازان آلماني را شنيد كه بيمحابا روي شيشههاي رنگي قرمز و سبز راهپله خانه معمار لرزاده دست ميكشند و بوي باروت توي هواي راهروهاي پيچدرپيچ ميآيد و ميرود تا زيرزمين خانه با پلههاي كوتاه و باريك. زيرزميني كه شده بود انبار مهمات قواي متفقين در جنگ دوم جهاني. حتما در اين اتاقهاي با كف پنجرههاي شاخص سيماني و فضا سربازها رجبهرج كنار هم مينشستند و خاطره وطن را در گوش هم زمزمه ميكردند. حالا ديگر اينجا پادگان قواي متفقين نيست. خانه استاد حسين لرزاده است كه به دستور مستقيم شهردار تهران مرمت و بازسازي شده و قرار است بهعنوان خانه هنرمندان شماره2 افتتاح شود.خانه در نگاه بيروني سه طبقه است به سبك خانههاي مدرن تهراني، آجرهاي قرمز، پنجرههاي كشيده و فضاي داخلي مرتفع. از حجم بيروني و همچنين داخل اين خانه نميتوان حدس زد كه طراح آن استاد لرزاده همان طراح مسجد سجاد، آرامگاه فردوسي و بخشي از مدرسه شهيد مطهري است. مرحوم لرزاده اين كوچه و خيابان را خيلي دوست داشت. او با همه هم محلهايها دوست بود و همه را ميشناخت.منزل استاد در پلاك ۴۸۸ به دست تواناي خودش بنا شده است. سبك اين خانه مانند خانههاي پهلوي است. نماي بيرون خانه طوري است كه چشم از ديدن آن خسته نميشود. ديوارهاي صاف و بلند ساختمان با برشهاي باريك و برجسته يا پيچي شكل زوايايي پيدا كردهاند كه خط ممتد ديد را ميشكنند و به ببيننده احساس خستگي و يكنواختي القا نميكنند.
خانه از وقتي آب لوله كشي نبود يك آب انبار داشت كه الان به عنوان زيرزمين استفاده ميشود. در پايين ديوارهاي حياط در فواصل منظمي حوضهايي به چشم ميخورد كه بر ديوارههايشان سوراخهايي تعبيه شده است. وقتي آب انبار از آب پر ميشد آب آن از اين سوراخها به داخل حوضهاي حياط سرريز ميشد و طراوت و زيبايي خاصي به حياط ميبخشيد.اين حوضها در حال حاضر گلكاري شده است. اين خانه يك حياط خلوت دارد كه هميشه سايه است. ساخت ساختمان و مكان حياط خلوت طوري است كه در همه ساعات روز سايه ساختمان روي حياط خلوت ميافتد و آنجا هميشه مناسب نشستن و استراحت است. از اين حياط خلوت به داخل ساختمان يك ورودي وجود دارد كه زماني كار كولرهاي امروزي را انجام ميداد و هوا را خنك ميكرد.
يكي از شاگردان استاد ميگويد كه بزرگترين ويژگي معماري استاد سهل و ممتنع بودن آنهاست. هيچيك از آثار استاد شگفتيآفرين نيست و هيچ انگشتي از مشاهده آثارش به دندان گزيده نميشود بلكه به آرامي آنچنان با جان آدمي عجين است و بهدل مينشيند كه اصلا ديده نميشود، اما با مخاطبان بدهبستان دارد. اين بزرگترين و معمولترين شيوه كار اوست كه آثارش با انسان صميمي است و نگاهي از سر تحقير يا لطف به آدمي نميكند، آنگونه كه اين روزها اين مساله شيوع پيدا كرده، آثار استاد لرزاده با مخاطب خودماني است بيآنكه در اين رهگذر باجي به مخاطب بدهد و عوامفريبي كند.حالا در ميان راهپلههاي روشن خانه استاد لرزاده ميشود بدهبستان معماري را با روح تشنه قوطيكبريتنشينان پايتخت بهسادگي از ميان برق چشمها و دهانهايي كه بازماندهاند، ديد. خانهاي كه هر درش به سرايي رهنمونت ميكند كه امكان وجودش را حدس نميزني و اتاقها به راهپلهها و بالكنها به شيوه قصههاي پيچدرپيچ هزارويك شب به هم راه پيدا ميكنند آن هم به سادهترين راه ممكن. هنوز هم گنجهها و كنسولهاي دستساز استاد در گوشه اتاقهاي اصلي جا خوش كردهاند. شومينهها ميانه ديوار اصلي اتاقها در شكل و شمايلي كه گويي معماران امروزي با شيوههاي پستمدرن دستبهكار شدهاند و شومينهها را روبهراه كردهاند اما اين تنها تخصص پيشرو استاد لرزاده است كه شومينه و گنجي و كنسولها را به شيوههاي ساده و متناسب با روز ساخته و پرداخته است.ديوارهاي حياط برداشته شده و دورتادور حياط آبنماهاي آبي قرار گرفته كه با نورهايي كه با انرژي خورشيدي تامين ميشوند.گلهاي كاغذي و داوودي دورتادور پنجرهها زير آفتاب كمرنگ پاييز نشستهاند. بچههاي خيابان خداپرست خيابان بهار كه در اطراف خانهشان پارك چنداني وجود ندارد، فرصت را غنيمت شمردهاند و در ميان پارك كوچك جلو خانه لرزاده كودكي را خاطره ميكنند. مادرها به خانه استاد اشاره ميكنند كه قرار است چند روز ديگر بهعنوان خانه هنرمندان افتتاح شود. حالا در شرايطي كه خانه هنرمندان ايران به دوازدهمين سالگرد خود نزديك ميشود، مديرعامل بزرگترين نهاد صنفي - هنري از افتتاح خانه هنرمندان شماره 2 كه همين خانه استاد لرزاده است، خبر داده . قرار است در اين خانهها از انجمنهاي هنري گوناگون مستقر شود.
http://tehrooz.com/1388/8/27/TehranMagazine/15/Page/6/Index.htm