بهمن فرزانه، مترجم نامآشناي ايراني سالهاست كه ساكن ايتالياست، او در شهر «رم» روزهايش را با ترجمهء داستان ميگذراند و هر از چندگاهي هم روانهء تهران ميشود تا ترجمههايش را به دست ناشر بسپرد. چندسالي است كه او سراغ داستاننويسي هم رفته است هر چند كه ميگويد به خاطر عشق به نوشتن بود كه مترجم شد.او طي اين سالها بسياري از آثار مطرح را در عرصهء ادبيات داستاني به فارسي ترجمه كرده است، آثاري از نويسندگاني همچون البادسسپدس و گابريل گارسيا ماركز كه آخرينشان ترجمهاي از «عشق در زمان وبا» نوشتهء ماركز است كه از سوي نشر افق روانهء بازار كتاب شده است.
طي چند سال اخير جداي از ترجمههايتان چند داستان هم منتشر كرديد. مثل اينكه نوشتن را بيشتر از ترجمه دوست داريد؟
داستاننويسي را بارها بيشتر از ترجمه دوست دارم. فكر ميكنم هيچ مترجمي نيست كه آرزوي نوشتن را در سر نداشته باشد، هيچ چيز به اندازهء خلق يك اثر لذتبخش نيست. از نوجواني عاشق نوشتن بودم هر چند كه ترجمه فرصتي برايم باقي نگذاشت. وقتي كه كتاب «چركنويس»ام منتشر شد لذتي برايم داشت كه قابل وصف نيست. هنوز بزرگترين لذت زندگيام خواندن داستان نويسندهء ايراني است.
شما سالهاست كه از ايران رفتهايد. با اين حال هر سال يكي دو كار از شما در ايران منتشر ميشود، اين پشتكار از كجا ناشي ميشود؟
48 سال است كه از ايران رفتهام، اما هر سال بهار سري به تهران ميزنم. عادت است ديگر، تهران است و انگار نميشود از آن دل كند.بهترين سالهاي عمرم را اينجا -رم- سپري كردهام. 48 سال است كه در خيابانهاي زنده و پرشور اين شهر قديمي نفس ميكشم. با غم و شادي ملت ايتاليا گره خوردهام. وقتي كه در جام جهاني قهرمان ميشوند و به خيابان ميريزند يادم ميرود كه از ديار ديگري به اينجا پرت شدهام. اما به خاطر همسايهام، به خاطر كافهچي پايين خانهام كه 40 سال است هر روز صبح ميبينمش، بايد خوشحال باشم. وقتي پاپ ميميرد به خاطر غصهء پيرزني كه پنجرهاش رو به بالكن من باز ميشود و گريه ميكند، غصه ميخورم اما براي جوانهاي ايراني كه روز باخت ايران در جام جهاني غصه ميخورند و صورتهاي رنگشدهء شان از باران اشكهايشان پاك شد، ناراحت ميشوم. اصلا به خاطر اين جوانها و دلخوشيشان اشك توي چشمهايم حلقه ميزند.
زندگي براي آدمي كه هر روز از صبح زود پاي ترجمهء داستان به زبان فارسي نشسته و بيرون خانهاش همهمهء زبان ديگري است; دو دنيا با دو زبان مختلف، اين دو را چه طور باهم هماهنگ ميكنيد، برايتان سخت نيست؟
من با همه چيز اينجا كنار آمدهام. پشت درهاي خانهام فارسي فكر ميكنم و حرف ميزنم، شايد براي همين است كه طي اين سالها هنوز مخاطب فارسي، ترجمههايم را دوست دارد، از زبان فارسي عقب نميمانم. اين جا زندگي جور ديگري نيست زياد لازم نيست جان بكني تا با بيرون خانهات هماهنگ شوي. ديگر به غذاهاي چرب و چيلي اين ايتالياييها عادت كردهام. همسايهام دستپخت غذاهاي ايتالياييام را دوست دارد، بالاخره 50 سال گذشته است. قضيهء جالبي برايتان تعريف كنم شايد كمي ماركزي باشد و بخنديد، اما باور كنيد عين واقعيت است. نميدانم شايد آنقدر با دنياي جادو و جنبلي ماركز درگير بودم كه خودم هم قاطي آن شدهام. وقتي ميآيم تهران بعد از دو يا سه هفته موهاي يك طرف سرم سفيد سفيد ميشود. وقتي برميگردم رم انگار سفيديها كمتر ميشود. باور كنيد شوخي نيست، دوستهايي كه رم آمدهاند و مرا در تهران ديدهاند اين قضيه را تاييد ميكنند اما فرق زيادي نميكند، اين جا هم زندگي سرشار از روزمرگي است، گاهي فكر ميكنم اين روزمرگي ربطي به محيط اطرافم ندارد، اين خستگي و روزمرگي توي خونمان است.هرجا كه بروي آسمان همين رنگ است. هر روز كلهء سحر بيدار ميشوم، درست وقتي كه كافهچي دارد سايبان مغازهاش را باز ميكند و جلوي كافه را آب ميپاشد از خانه بيرون ميزنم. درست مثل نظاموظيفه عادت كردهام. بعد هم از سر ساعت هشت صبح شروع ميكنم به ترجمه و پاكنويس كردن، روي كاغذ مينويسم نميدانم چرا نميتوانم با اين صفحهء كامپيوتر ارتباط برقرار كنم. بوي كاغذ سفيد را دوست دارم تا ساعت يك ظهر انگار كسي بالاي سرم ايستاده است.يك بند مينويسم، اگر هم هوا گرم باشد چرتكي ميزنم، اما اگر هوا تابستاني نبود يك چيزي درست ميكنم و رو به خيابان مينشينم و ناهار ميخورم. گاهي وقتها هم اين وسطها هوس ميكنم يك غذاي ايراني درست كنم كه اغلب اوقات يك چيز ديگر از آب در ميآيد. قورمهسبزي بدون شنبليله چه ميشود آخر؟ راستي يادم رفت فكر ميكنم اين بوي قورمهسبزي خواهرم است كه مرا به سمت تهران ميكشد.
رم براي يك نويسنده نبايد چندان خالي از جذابيت باشد؟
شهر من رم، از زمين تا آسمانش قشنگ است; شهري بينهايت زيبا. دلت كه گرفت، كافي است دم غروب راه بيفتي و همين جور قدم بزني. راه به راه پر است از ديدنيهايي كه تو را مبهوت ميكند. انگار اين شهر را توي يك موزه ساختهاند. رم شهري است پر از بناهاي تاريخي، انگار ميان يك بناي تاريخي و هنري يك شهر را جا دادهاند. براي اينكه برايتان تصوير كنم منظورم چيست يك لحظه اصفهان و نقش جهان را جلوي چشمتان بياوريد، آن وقت 30 تا 40 برابرش كنيد. ميگويند 60 درصد از آثار هنري دنيا در ايتاليا جمع شده است. اگر روزي گذرتان بهاين شهر افتاد ميبينيد كه چندان هم پر بيراه نگفتهاند. تابستان رم پر است از گروههاي موسيقي، كنسرت و اپرا، آن هم در فضاي باز، ميان خرابههاي زيبا كه بازماندهء رم باستان است. نميدانيد چه لذتي دارد شنيدن آواز اپرا در يك شب مهتابي و روشن.
روزهاي فراغتتان را چه طور ميگذرانيد؟
اينجا هم چيزهايي هست براي اينكه تو را ياد ولايت خودت بيندازد، بيشتر از هر چيزي وقتهاي بيكاريام را قدم ميزنم، گاهي وقتها موقع قدم زدنهاي دم غروب راهم به باغ ديدني و جذاب «ويلا بورگزه» ميافتد. پيش روي مجسمهء فردوسي جايي كه هميشه ناخودآگاه گامهايم سست ميشود، چند دقيقهاي ميايستم، بالاخره مجسمه انگار اينجا ميهمان من است، نگاهي ميكنم مبادا چيزي از آن كم شده باشد. موزهء منلي هنرهاي شرق رم را دوست دارم، با من مهربان است. چند وقت پيش نمايشگاه «شكوهايران » را ميزباني كرد با چند تا از دوستان ايتالياييام رفتيم آنجا، تمدن ايراني از شش هزار سال پيش تا روزگار قاجار يكجا جمع شده بود. به دوستانم گفتم خب اين هم بخشي از دارايي سرزمين من است. سفر را خيلي دوست دارم اما تابستانها در ايتاليا نبايد تكان بخوري، بس كه توريست از سر و كلهء اين شهر بالا ميرود اما هر از چند گاهي كه پولكي به دستم ميرسد روانه ونيز ميشوم و از كانالهاي بينظير و رودخانههايش لذت ميبرم. در رم انگار با كافهچي پايين خانهام عهد دارم، هيچ كافهء ديگري نميروم، خودش هم ميداند اما وقتي به ونيز ميروم ماجرا فرق ميكند، هر كافه براي خودش شهري است.
خيليها ميگويند كه ميان ايتالياييها و ايرانيها شباهت بسيار است؟
خير هيچ هم شبيه به ايرانيها نيستند، نميدانم كدام از خدا بيخبري اين را به دهان ايرانيها انداخته است. نميگويم كدام خوبند و كدام بد، اما اصلا شبيه هم نيستند. اين ملت آن قدر خرافاتياند كه اندازه ندارد. هميشه ميترسند كه چشم بخورند، اگر اشتباه نكنم در هر خياباني چهار يا پنج فالگير وجود دارد. قضيه مذهب نيست بلكه يك عادت قديمي است. چشم نظرشان هم يك شاخ كوچولوي قرمز است كه به يك جايي از لباسشان آويزان ميكنند. خلاصه اينكه نبايد زياد از لباس و خانهشان تعريف كرد، براي اينكه آن وقت است كه تا خود صبح خواب به چشمشان نميآيد. اينجا هم براي خودش حكايتي دارد، باور كنيد.