تبليغاتX
آژانس شیشه ای - گفت‌وگو با منيرالدين بيروتي داستان نويس :يا نبايد نوشت يا بايد با خون نوشت!!
وبلاگ یک خبرنگار سینما وموسیقی

   نيلوفر دهني:چاپ همان نخستين كتاب منيرالدين بيروتي براي علاقه‌مندان آثار داستاني و منتقدان كافي بود تا او را نويسنده‌اي آينده‌دار به حساب آورند. مجموعهء داستان «تك خشت» به عنوان نخستين كار يك نويسندهء جوان آنقدر خوب بود كه برندهء جايزهء گلشيري شود. رمان «چهاردرد»‌اش كه چاپ شد ديگر خيلي‌ها او را نويسنده‌اي جدي و صاحب سبك شناختند. وقتي اين رمان  اجازهء تجديد چاپ نگرفت و نويسنده‌اش اعلام كرد كه تا وقتي اين شرايط براي چاپ كتاب وجود دارد ديگر كتابي را به وزارت فرهنگ و  ارشاد اسلامي نمي‌دهد، خيلي‌ها افسوس خوردند از اين‌كه شايد چنين وضعي امكان خواندن رمان‌ها و داستان‌هاي قابل تامل اين نويسنده را از ما بگيرد.‌

در‌مجموعهء داستان«دارند در مي‌زنند»باز هم تكرار دغدغه‌هاي پيشين ديده مي‌شود. مسايل مربوط به زنان و اتفاقاتي كه براي آن‌ها در جامعه رخ مي‌دهد. آيا نمي‌خواهيد تغيير رويكرد بدهيد؟

اين مجموعه محصول همان دوره‌اي است كه من چهار درد را مي‌نوشتم.اگر دقت كرده باشيد تاريخ داستان‌ها 80 تا 84 است.همان دوره‌اي كه من به شدت درگير مساله زن بودم. اما از اين به بعد اگر كتابي چاپ كنم قطعا موضوع آن متفاوت خواهد بود. يكي از دلايلي هم كه من حاضر شدم اين كتاب را چاپ كنم براي اين بود كه به نوعي از يك سري چيزهايي كه آن موقع با آن‌ها بسيار درگير بودم، جدا شود. اين كتاب آخرين بخش آن درگيري‌هاي ذهني است.

يعني ديگر اين دغدغه را نداريد؟

چرا، اما اين جور مطرح كردنش براي من ديگر كافي است.

پارسال گفتيد كه ديگر كتاب چاپ نمي‌كنيد؟

اگر شرايط عوض شود شايد چاپ كنم. اما در اين شرايط واقعا آزاردهنده است. سرهمين كتاب; من فكر نمي‌كنم در هيچ جاي دنيا يك سال و نيم براي يك كتاب 130 صفحه‌اي وقت بگذارند و كلي انرژي بگيرد و در آخر هم با حذف دو داستان چاپ شود.

چه ايرادي به آن دو داستان وارد كرده بودند؟

يادم نيست، ولي دو تا داستان كلا حذف شد و من هم چيزي نگفتم.

چطور موافقت كرديد دو تا داستان حذف شود؟

يك سري كارها انجام شده بود بعد از آن هم من سه،چهار ماهي اصلا قصد چاپ نداشتم. بعد از اين‌كه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي جواب داد و گفت دو داستان را حذف كنيد، تصميم گرفتم كه چاپ نكنم. بعد از سه،چهار ماه ناشر گفت يك سري كارها انجام شده و من هم فكر كردم به عنوان آخرين دغدغه‌ها بهتر است، اين كار را بكنم.خودم مي‌خواستم از اين موضوع جدا شوم.

دو داستاني كه حذف شدند همين مضمون را داشتند؟

يكي داستاني است با نثري كلاسيك كه خودم هم خيلي آن را دوست دارم و خيلي هم وقت روي آن گذاشتم. فكر مي‌كنم داستان‌نويسي باشد گرچه نثر آن كلاسيك است اما متاسفانه اجازه ندادند چاپ شود. موضوع آن نيز خيلي كلي‌تر است هرچند در ارتباط با همين مساله هم هست.

دليلشان براي حذف چه بود؟

فكر نمي‌كنم ارشاد خود را موظف بداند كه در مورد اين‌جور مسايل به ما جواب بدهد.

داستان ديگر چه بود؟

آن داستان هم دربارهء مساله زن و رفتارهاي اجتماع با او بود ولي دربارهء موضوعي بود كه هنوز صحبت‌كردن دربارهء آن بسيار سخت است. يادداشتي از زناني بود كه در جامعهء ما هستند ولي نبايد از آن‌ها اسم ببريم.

اما اين موضوع قبلا هم مطرح شده؟

بله، ولي نمي‌دانم چرا گفتند اين داستان بايد حذف شود و به من هم توضيحي ندادند.

جريان داستاني كه ناخواسته حذف شد، چه بود؟

چون بين فرستادن داستان به ارشاد و صدور مجوز و چاپ وقفه افتاد. كتاب 334 ماه نزد ناشر مانده بود و فكر مي‌كردم آن داستان جزو مجموعه هست ولي بعد از چاپ ديدم كه نيست.

از همين داستان‌هاي چاپ شده چقدر حذف شد؟

تا آنجايي كه يادم هست فقط در حد كلمه بود. 556 مورد كلمات را بايد حذف مي‌كرديم.من حذف كردم ولي يك جورهايي معادل آن‌ها را گذاشتم.

اين تا حدودي در سطوح بالاتر اجتماع نيز وجود دارد؟

بله، يك مساله كلي است اما زناني كه من مطرح كردم زباني براي گرفتن حق و حقوقشان ندارند. هنوز هم فكر مي‌كنم ديدن اين زنان يك نياز اساسي است. چون سنگ بناي طبقهء بعدي زنان همين زنان فراموش شده‌اي هستند كه اصل و اساس خانواده را تشكيل مي‌دهند. چه بسا همين نسلي كه الان ما مي‌بينيم، دست‌پروردهء همان‌ها هستند كه به دليل شرايط خاص زندگي‌شان هيچ‌گاه نتوانسته‌اند، ابراز وجود كنند.

نهايت دغدغه‌اي اجتماعي كه داستان‌نويسان ما نشان داده‌اند همين مساله زنان بوده است. در صورتي كه نسل شما خيلي‌چيزها را تجربه كرد. جنگ را تجربه كرده‌ايد كه كم از آن مي‌نويسيد، فكر نمي‌كنيد مسايل بزرگ‌تري هم براي مطرح شدن وجود دارد؟

يكي از عمده بخش‌هاي رمان «چهاردرد» بخش جنگ بود كه خودم حذف كردم سه تا از بهترين دوست‌هايم را در همان دوران از دست دادم و فكر مي‌كنم يك ديني نسبت به آن‌ها دارم كه بايد ادا كنم ولي مي‌دانم قابل چاپ نيست. فكر مي‌كنم خيلي از نويسنده‌ها هم درگير اين مساله هستند. بنابراين يكي از عمده‌ترين چيزهايي كه ما داريم همين بحث مميزي است. بخش ديگر مشكل اين است كه زمين زير پايمان را هنوز مشخص نكرده‌ايم كه كجا ايستاده‌ايم و از كجا به اين قضيه نگاه مي‌كنيم.

من آثار خيلي‌ها را خوانده‌ام كه ديدگاهشان واقعا مشخص نيست. واقعا چرا ما يك رمان درخشان مثل جنگ و صلح نداشته‌ايم. با وجود اين تجربهء عظيمي كه داشته‌ايم. دليلش زياد است، مي‌شود دربارهء آن صحبت كرد. يكي مميزي و ديگر اين‌كه جمعي براي تبادل افكار وجود ندارد. وقتي تو مجبوري براي مسايل مالي ساعت‌ها كاركني قطعا دغدغهء اولت جنگ نخواهد بود.مسالهء ديگر ديدگاه‌ها و جهان‌بيني ماست. نويسنده‌هاي ما از لحاظ جهان‌بيني دچار مشكل هستند يعني تكليف‌مان را با خودمان روشن نكرده‌ايم و اين هم دليل خيلي زيادي دارد.ولي شرايط به‌گونه‌اي است كه حتي اگر دغدغه‌ات جنگ باشد و جنگ‌نويس باشي بعد از نوشتن آن تازه دغدغه‌هاي بعدي آغاز مي‌شود. اين نيست كه بنويسي و فردا چاپ شود.

چه‌قدر اين مساله را در جهاني نشدن آثارمان موثر مي‌دانيد؟

اين جهاني نشدن ما يك تومار است. يكي از مشكلات بزرگ ما اين است كه زندگي را نمي‌شناسيم. يعني بيش‌تر از آن‌كه زندگي كنيم، اداي زنده بودن را درمي‌آوريم چون زندگي كردنمان هم يك جور نقش بازي كردن است. همه هم اين‌را مي‌گوييم ولي هيچ كس فكر چاره نيست.زندگي را حس نمي‌كنيم. طبق الگوهايي كه به ما داده‌اند  زندگي مي‌كنيم نه طبق الگوي خودمان. دغدغه‌هاي‌مان هم تقليدي است يعني اداي دغدغه را درمي‌آوريم در حالي كه آن را ذاتي نكرده‌ايم. .

پس اين بهانهء غم‌نان بيش‌تر اوقات واقعا يك بهانه است؟

وقتي صحبت غم‌نان مي‌شود ياد داستايوسكي يا بالزاك مي‌افتم كه مدام از دست طلبكارها درمي‌رفتند ولي 90 رمان خوب نوشتند. فرق ما با آن‌ها چيست؟ چرا ما در جامعهء‌مان بالزاك نداريم. من جايي اين را گفتم و كسي گفت بالزاك هست، ديگر نيازي به حضور دوباره‌اش نيست. اين به نظر من يك جور پاك كردن صورت مساله است. منظور آن نبوغ كاشف اسرار جامعه‌اند.ما تنبل بارآمده‌‌ايم. وقتي مي‌خواندم نويسنده‌اي براي يك رمانش دو سال روزي 17 ساعت فيش‌برداري مي‌كرده است، تنم لرزيد.    

چه شد كه تصميم گرفتيد فعلا كتاب چاپ نكنيد؟

ديگر از اينهمه تكرار و تقليد خسته شده‌ام. در يك لحظه شايد به خودم شك كردم كه به كجا مي‌خواهيم برسيم. شايد براي همين هم احساس كردم نبايد كتاب چاپ كنم. البته مساله ارشاد و مميزي هم كه جاي خود را داشت.

اين را به عنوان يك راه مبارزه با مميزي انتخاب كرده‌ايد يا يك روش اعتراض؟    

قصد من مبارزه نيست چون خيلي انرژي مي‌برد. من دغدغه‌هاي شغلي دارم و وقتم بسيار كم است. ترجيح مي‌دهم اصلا چاپ نكنم.

نوشتن را كه كنار نگذاشته‌ايد؟

بايد بنويسم نمي‌توانم ننويسم ولي چاپ نمي‌كنم. براي چاپ كردن هيچ‌وقت دير نيست. الان ديگر اصلا فكر چاپ نيستم.

حالا كه مي‌نويسيد و چاپ نمي‌كنيد با توجه به سياست‌هاي ارشاد مي‌نويسيد؟ يعني خودسانسوري مي‌كنيد؟

تا سه سال پيش مي‌توانستم اين‌كار را بكنم اما الان چون اصلا به چاپ فكر نمي‌كنم و دغدغه‌هايم تغيير كرده است، به هيچ عنوان ديگر ذهنم را سانسور نمي‌كنم.

چرا خسته شده‌ايد؟

الان اصلاً چاپ كتاب برايم مهم نيست. حالا اسمش خستگي يا زدگي، تجديدنظر يا هر چه كه هست، چون فكر مي‌كنم اصلاً چرا بايد نوشت، يا چيزي را نبايد نوشت يا اگر مي‌نويسيم بايد بدانيم جاي پاي چه كسي قدم مي‌گذاريم. مخصوصا اين‌كه به شدت درگير ادبيات كلاسيك هستم و فكر مي‌كنم به اين پيشينهء ادبي نمي‌توانيم آن‌را ناديده بگيريم. يا چيزي را نبايد نوشت يا اگر مي‌نويسي بايد با خونت بنويسي.

بازگشت به بالا نسخه قابل چاپ ارسال خبر
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد تاجیک  |