از روزي كه آگوست و لوئيس لومير مشهور به برادران لومير نخستين نمايش عمومي فيلم 40 ثانيه اي خود را در كافه »گراند بلوارد» پاريس برگزار كردند، بيش از 110 سال مي گذرد. 5 سال از اختراع جعبه جادويي اخوان لومير بيشتر نگذشته بود كه مظفرالدين شاه قاجار با اختراع جديد برادران لومير آشنا شد و زمينه هاي ورود نخستين دوربين فيلمبرداري و نمايش فيلم در ايران را فراهم آورد.
در اندك زماني (1286 شمسي) »روسي خان» از تكنيسين هاي عكاسخانه عبدالله ميرزا قاجار توانست با نمايش فيلم در عكاسخانه خود، سينما را در ايران رواج دهد و مدتي بعد نيز »رضا مژده» (اوانس اوگانيانس) نخستين فيلم بلند صامت ايراني را با عنوان »آبي و رابي» جلوي دوربين برد. نام »عبدالحسين سپنتا» نيز در فرهنگ و تاريخ سينماي ايران يادآور نخستين فيلم ناطق ايراني يعني »دختر لر» است كه در سال 1311 توسط سپنتا ساخته شد.
صنعت و هنر سينما در طول بيش از يك قرن تجربه، با تغيير و تحولات گسترده و عميقي روبرو بوده است. شايد در نخستين سال هاي اختراع اعجاب انگيز برادران لومير تلقي مردم از رفتن به سينما و به تماشا نشستن يك فيلم در پر كردن اوقات فراغت خلاصه مي شد، اما تأثيرات شگرفي كه اين پرده جادو بر ذهن و روح مخاطبان خود مي گذاشت، خيلي زود انديشمندان را متقاعد ساخت كه سينما تنها ابزاري جهت پر كردن اوقات فراغت نبوده و از طريق آن مي توان به انتشار باورها وانديشه ها نيز پرداخت.
سينماي ايران نيز هرگز ازاين قاعده مستثني نبوده است. حضور چهره هاي شاخص فرهنگي و هنري كشور در عرصه سينما، حتي در روزگاراني كه كلاه مخملي ها شادمانه درگذشت انديشه و فرهنگ را در كشور جشن مي گرفتند، توانست پيكر بي رمق سينماي متفكر را علي رغم تمامي ناكامي هايش زنده نگاه داشته و عنوان دارد كه سينماي واقعي نه آن است كه لمپن ها و رقاصه ها در كافه ها به نمايش مي گذارند بلكه سينماي واقعي، فرهنگي و انديشمند ايران همان آينه تمام قدي است كه در آن هويت ملي و باورهاي مردمي انعكاس مي يابد.
در حقيقت تبلور گاه و بي گاه چنين عقايدي بر پرده سينماها مهمترين عامل زنده نگاه داشتن اين هنر و آشتي مردم بي اعتماد به سينما با گيشه ها بود. اين موضوع به خصوص در سال هاي نخستين انقلاب كاملاً ملموس بود. زماني كه مردم با آتش زدن سينماها، خشم و نفرت خود را از وضعيت ناهنجار فرهنگي حاكم بر كشور ابراز مي كردند، سخنان ملكوتي امام راحل(سره) بود كه از يك سو سينماگران را به توليد فيلم فاخر تشويق كرد و از ديگر سو مردم را به آشتي با سينما فرا خواند.
از آن پس نيز هرگاه سينماي ايران موضوعات خود را در بطن جامعه جستجو كرده و همراه و همگام با مردم شد، توفيق مردمي بودن را نصيب خود كرده است و هر زمان كه ساز ناكوك سر داده و در دام شبه روشنفكري هاي وارداتي گرفتار آمده، چيزي جز دلزدگي و بي تفاوتي مردم را براي خود به ارمغان نياوره است.
سينماي ايران در سال هاي پس از انقلاب اگر چه بسيار تلاش كرد تا با نزديك شدن به مفاهيم مستتر در فرهنگ، مليت، باورها و اعتقادات ملت كه برآيند آن نمايشگر خواسته هاي آن جامعه و نوع تفكر و نگاهشان به جهان هستي و نحوه تعاملشان با محيط بيروني مي باشد، به سمت يك سينماي ملي و فاخر حركت كند اما از آنجا كه اين سينما همواره تحت تأثير القائات شبه روشنفكرانه بازماندگان رژيم پهلوي و خودباختگان فرهنگ غرب قرار گرفته است همچنان شاهد توليد انبوه آثاري بوده كه تنها دستاوردشان تشديد بحران بي هويتي در جامعه بوده است.
جالب آن كه توليدكنندگان اين قبيل آثار با تكيه بر جوايز رنگيني كه از جشنواره هاي بيگانه دريافت كرده اند خود را داعيه داران سينماي ايران آن هم از نوع فرهنگي اش دانسته و عدم استقبال مردم از آثارشان را به كم خردي مردم شريف ايران نسبت داده اند. غافل از آنكه مردم ايران فرق سره از ناسره و فيلم فرهنگي با فيلمي كه ادعاي فرهنگي بودن را دارد به خوبي شناخته و با بي توجهي به اين قبيل آثار »نه» محكم خود را به چنين توليداتي بيان مي دارند.
اما مصيبت واقعي از آنجايي آغاز مي شود كه نظام جهت حفظ چنين كارگرداناني در زير چتر حمايت خود، مجبور به تحمل هزينه هاي مالي و معنوي شده و به بهانه هاي مختلفي چون فيلم »خاص»، «فيلم فرهنگي» و ده ها عنوان ريز و درشت ديگر تن به هر كاري مي دهد. در چنين شرايطي است كه مردم و نظام نه تنها بايد سنگيني بار مالي چنين آثاري را تحمل كنند بلكه همواره متهم به عدم درك فيلم فرهنگي و گاه حتي ضدفرهنگ بودن شوند.
پرسشي كه از كارگردانان و تهيه كنندگان عزيزي كه دولت را به غير فرهنگي بودن متهم مي كنند، مطرح مي شود آن است كه آيا تكيه بر شبه عرفان هاي وارداتي مصطلح در غرب، ترويج باورهاي پلوراليستي و سكوراليستي، دهري انگاري هاي عالم معنا و حمايت از نحله هاي شكست خورده فمنيستي، فيلم فرهنگي محسوب مي شود؟ آيا مشكل و يا خواست واقعي مردم ايران مثلاً شناخت مراحل مختلف »چرخه دارما» و يا از ميان برداشتن فاصله هاي ميان اديان مختلف است؟
سينماگر وطن دوست ايراني در برابر توليداتي چون «پرسپوليس»، «سيصد»، «اسكندر»، «چهارپر» و صدها عنوان فيلمي كه به خصوص در دهه گذشته يكسره مليت، عزت و شكوه وافتخارات مردم ايران را به باد توهين و سخره گرفته است چه توليد كرده است كه امروزه ادعاي ساخت فيلم فرهنگي دارد؟
آيا قهر مجدد مردم با سينما هنوز آنان را متقاعد نساخته كه توان ساختن فيلم خوب را ندارند. اگر مروري بر فيلم هاي پرفروش سال هاي گذشته داشته باشيم بااين واقعيت تلخ روبرو مي شويم كه عامل فروش بالاي آن فيلم ها تنها به حضور هنرپيشه هايي با چهره هاي زيبا خلاصه مي شود. كجاست فيلم فرهنگي و متفكري كه توانسته باشد مردم را نه به وسيله اشخاص بلكه از طريق مفاهيم مستتر در خود جلب گيشه هاي سينما كند! بيائيد با يكديگر صادق باشيم و بيش از اين ناكامي هاي خود را برگردن نظام و مردم نيافكنيم.
نامه دلسوزان سينماي فرهنگي!!
گفتني است كه جمع قليلي از سينماگران كشور در پي حذف تعدادي از آثار فيلمسازان جوان از بيست و ششمين جشنواره فيلم فجر و به نمايش درنيامدن تعدادي از فيلم هاي به اصطلاح فرهنگي در سال هاي اخير، از مديران و سياستگذاران فرهنگي دعوت كردند با نگاهي دوباره سينماي انديشمند ايران را مورد بررسي قرار دهند. در اين نامه خطاب به سياستگذاران و مديران عرصه فرهنگ و هنر كشور آمده است:
«كم توجهي و ناديده گرفته شدن سينماي فرهنگي، كه بخش مهمي از سرمايه ملي ايران محسوب مي شود، بسيار نگران كننده است. به نظر مي رسد تصميم گيران عرصه سينما به جاي هم فكري و ارائه راهكارهاي اجرايي براي رسيدن به افق هاي ملي و جهاني، با اتخاذ تصميم هاي نامناسب، موجب انزوا و حذف بخشي از سينماي انديشمند ايران در نمايش هاي عمومي شده اند، در حالي كه اين بخش از سينما، مهم ترين ابزار فرهنگي جهت شناساندن فرهنگ ايراني به جهانيان بوده است.»
در بخشي ديگر از اين نامه آمده است: «از دست اندركاران جشنواره و سياستگذاران فرهنگي كشور دعوت مي كنيم كه با نگاه دوباره به اين نوع فيلم ها، در سياست ها و تصميم هاي خود نسبت به اين سينما تأملي دوباره داشته باشند و اجازه دهند تا جشن ملي سينماي ايران، متعلق به همه اعضاي كوچك و بزرگ سينما باشد.»
اما جمال شورجه از اعضاي هيات نظارت بر فيلم و سينما و كارگردان سرشناس كشور در پاسخ به ادعاي كارگردانان گفته است:
« باز هم در جو و هواي نزديك به انتخابات، فيل هنرمندان سينماگر ما، هواي هندوستان تساهل و تسامح كرده است. با ديدن اين نامه ياد نامه شبيه به همين در كوران مبارزات انتخابات گذشته افتادم كه نام و رسم خيلي از همين افراد كه نگران فرهنگ كشورند، در زير آن نامه هم بود و بر عليه دولت خدمتكار و رئيس جمهوري مردمي و ولايي و عدالت گستر فعلي جناب آقاي احمدي نژاد تبليغات كردند كه اگر ايشان بيايد چنين مي شود و چنان و بهمان!»
در ادامه اين نامه مي خوانيم: «نمي دانم اين بزرگواران در عرض اين نزديك به سه سال و سه دوره از جشنواره فيلم فجر چرا صدايشان در نيامد و حالا نگران فرهنگ شده اند؟ نمي دانم كي و كجا اين بزرگواران فيلم هاي جشنواره بيست و ششم را ديده اند و با هم مقايسه كرده اند و ساعت ها پاي آنها وقت گذاشته اند كه حالا اينقدر قاطعانه و بدون تحقيق و تعمق لازم اينگونه قضاوت مي كنند؟ درست در طليعه ورود به بيست و نهمين سال پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي، در حالي كه دنيا از دوست و دشمن معترف هستند كه نظام جمهوري اسلامي ايران به دوران تثبيت خود رسيده (البته اهل بصيرت و سيلي خورده هاي پاي انقلاب و زخم خورده هاي اين درخت تنومند، از همان سال هاي آغاز پيروزي انقلاب به اين امر واقف بودند). مي بينيم در همين فيلم هاي به ظاهر فرهنگي كه به نمونه هايي از آنها در نامه 54 سينماگر كه چند نفر ديگر بعد به آنها اضافه شدند، چگونه به نهادهاي رسمي و خدوم نظام و اركان نظام و انقلاب توهين مي شود و چگونه خون بهاي هزاران شهيد در پاي درخت انقلاب به مسخره گرفته مي شود، همين فيلمسازها و تهيه كننده ها، در يك فرافكني و فرار به جلو، خود را مبرا از هر خبط و خطايي مي دانند و زير چتر فرهنگ پنهان مي شوند.»
در بخش ديگري از نامه شورجه مي خوانيم: «سال هاست كه سينماي مردمي، ملي و اسلامي ما كه مي توانست رسانه اي قدرتمند براي صدور انقلاب و ارزش هاي اسلام عزيز باشد، توسط سياست بازاران فرهنگي و يا فرهنگيان و هنرمندان مزدور آمريكا و اسراييل كه در كاخ هاي جشنواره هاي مختلف اروپايي و آمريكايي نشسته اند، عقيم، ناتوان و نابارور شده است و با اختصاص هدايا و جوايز مختلف به همين فيلم هاي به ظاهر فرهنگي، نه تنها بخش تأثيرگذاري از سينماگران نسل اول انقلاب را از دامن ما گرفته اند و آنها را غيرمستقيم و مستقيم در استخدام مقاصد و انديشه هاي خود درآوردند بلكه به زيبايي و به بهترين شيوه براي نسل هاي دوم و سوم سينماگران انقلاب هم تور پهن كردند و مي كنند.»
اين كارگردان در ادامه اين نامه نوشته است: «تاكي بايد خود را به خواب خرگوشي بزنيم؟ تا كي بايد خود را فريب بدهيم كه سينماي فرهنگي داستاني ما بوده كه توانسته اين موفقيت ها را كسب كند و چنين و چنان... متأسفانه همين امسال هم مي بينيم اين بذرهاي پاشيده شده از طرف نظام هوشمند فرهنگ غرب، چگونه نسل سوم سينماگران ما را كه سال ها همچون نسل هاي گذشته، از بيت المال و امكانات اين كشور پاي آنها هزينه شده و يك يك آنها در دامن انقلاب پرورش پيدا كرده و رشد كرده اند، متناسب با سليقه، نگاه و خواست اين جشنواره ها در خارج از كشور فيلم ساخته اند كه بخش عمده آنها هيچ تناسب با خاستگاه ملي و ديني و اجتماعي مردم شريف اين كشور ندارد... »
شورجه در بخش پاياني اين نامه اظهار داشته است: «در خاتمه بايد متذكر شوم كه فيلم هاي فرهنگي و متأسفانه مخاطب گريز كه بخش زيادي از توليدات سال هاي دور و نزديك سينماي ما به خود اختصاص داده اند و البته در سال هاي اخير تعدادشان بيشتر هم شده، توانسته اند مبالغ هنگفتي را بر بودجه هاي دولتي تحميل كند و حجم ديون معوقه بنياد فارابي و ديگر نهادها را بالا ببرد و اين ناشي از حمايت هاي درست يا غلط دولت از اينگونه فيلم ها است و نيز حمايت از آنها در هنگام اكران نيز از اهتمام هاي ويژه و دغدغه هاي درست يا غلط اداره كل نظارت و ارزشيابي معاونت سينمايي است تا اگر حرفي و پيامي در اين گونه فيلم ها باشد به بهترين شيوه به مخاطب انتقال يابد.»
آن چه در پايان بايد به آن اشاره داشت آنكه توليدات برخي امضا كنندگان اين نامه همانگونه كه در طول سال بارها به آثار آنان اشاره شده است، گاه در پي انتقال مفاهيمي بوده اند كه نه تنها كوچكترين سنخيتي با واقعيات جامعه، باورها و افتخارات ايران ندارد بلكه گاه در جهت نفي ارزش هاي ملي و ديني گام برداشته اند. متاسفانه مداراي ارشاد با اين قبيل آثار در طول سه سال گذشته نه تنها رضايت مردم هنر دوست كشور را فراهم نياورده بلكه موجبات چنين ادعاهايي را فراهم آورده است.