
تمام عناصر و مفاهيم انساني ــ اجتماعي و موتيفهايي كه در آثار پيشين مجيدي شاهد بوديم اينك در همان فضاي فقيرانه و روستايي، داستان جديد وي را ميسازند و بار ديگر دغدغههاي عدالتطلبانه و توجه به قشر محروم و فرودست جامعه به تصاويري سينمايي بدل ميشود تا همواره وفاداري مجيدي به پايگاه اجتماعي و طبقاتياش تداوم يابد و «بچههاي آسمان»، «رنگ خدا» را فراموش نكنند.
آواز گنجشكها قصه پدري فقير و زحمتكش است كه به دليل بياحتياطي در مراقبت شترمرغ كارش را از دست ميدهد و براي تامين معاش خانواده راهي شهر ميشود و به شكل اتفاقي متوجه ميشود با موتوري كه دارد ميتواند درآمدي كسب كند. اينك موتورسيكلت به جاي شترمرغ، ابزار كسب معاش وي ميشود تا با تغيير حرفه، هويت شهري و مناسبتهاي آن را نيز تجربه كند. رفت و آمد كريم ميان شهر و خانهاش و تغييرات يا دستكم ترديدهايي كه در وي به واسطه اين تجربه جديد به دست ميآيد به فاصله چالشهاي سنت و مدرنيسم در اين سرزمين است كه ساحتهاي انساني و اجتماعي متفاوت آنها را ملموس ميكند و به سطح خودآگاه كريم ميآورد. خرت و پرتهايي كه وي هر بار به خانه ميآورد ميل و ذوقزدگي انسان سنتي به جاذبههاي دنياي مدرن را بازنمايي كرده و تصوير روانكاوانهاي از موقعيت افرادي مثل كريم ترسيم ميكند كه هنوز نتوانستهاند خود را در نوسان پرشتاب اين ديالكتيك تاريخي پيدا كنند و به ثبات برسند.
در نهايت همه آنچه كه در زندگي جديدش و به واسطه حضور در جهان مدرن به دست آورده بر سرش فرو ميريزد و چيزي نمانده تا جانش را بگيرد. گويي مجيدي همواره با نگاه ترديدآميز به جهان جديد و ساختار شهري آن مينگرد و دنيايي كه شرافت و صداقت آدمياني مثل كريم در درون ساختار و مناسبتهاي غيرانساني آسيب ميبيند و زخمي ميشود!
مجيدي در سفر اجباري كريم بين شهر و روستا در موقعيتهاي مختلفي اين تضادها و چالشهاي فرهنگي را به تصوير ميكشد، مثلا فريبكاري مسافري كه كرايه وي را نميدهد يا مردي كه به دروغ به فرد آن سوي تلفن ميگويد من مشهدم. در كنار اين دافعه، كريم مسائل ديگري را تجربه ميكند كه برايش جذاب است، مثل كرايه زيادي كه يكي از مسافران به او ميدهد يا آنتن و خرت و پرتهاي ديگري كه به خانه ميآورد.
گويي كريم نيز در تعامل با مدرنيسم دست به كنشي گزينشي ميزند، اما در نهايت نميتواند آن را به عنوان يك كل بپذيرد پس بار ديگر به اصل خود برميگردد. در واقع پيدا شدن شترمرغ و بازگشت كريم به شغل قبلياش همين دگرگوني را بازنمايي ميكند و مصداق اين سخن مولانا ميشود كه هر كسي كو دور ماند از اصل خويش/ بازجويد روزگار وصل خويش. در واقع حرص و ميلي كه براي بهبود زندگي در دنياي شهر وجود دارد و كريم را به استيصال وجودي ميكشاند و آرامش وي را به هم ميزند.
اين بازيابي خود به واسطه قناعت كردن وي به همان زندگي گذشته تامين ميشود و اصلا مجيدي عنوان فيلم خويش را از اين موضوع ميگيرد كه گنجشكها موجودات بسيار قانعي در ميان موجودات ديگر هستند. از سوي ديگر، كريم در كنار اين سير آفاق و سفر عيني در سيرالستي و نوعي سير و سلوك دروني نيز ميپردازد و در موقعيت جهادگونهاي با وسوسههاي درونياش قرار ميگيرد. نمونه بارز اين پارادوكس زماني است كه وي يخچال را به خانه ميآورد و وسوسه ميشود آن را بفروشد، اما در نهايت آن را به صاحبش برميگرداند و به يمن اين صداقت، صاحب مغازه به او اعتماد ميكند و سفارش كار بيشتري به او ميدهد.
اگرچه اين صحنهها به خلق موقعيتهاي انساني با زيباشناسي خاص خود ميشود، اما اين گونه عناصر ديگر به تكراري مضاعف در آثار مجيدي تبديل شده و خاصيت اخلاقي خود را از دست داده است. اما در پس همه حوادث و حرف و حديثهاي اين فيلم، آنچه به لحاظ معنايي در آواز گنجشكها ميدرخشد. برجستگي نقش پدر با بازي خوب رضا ناجي است كه اداي ديني به موقعيت هميشه پنهان پدراني است كه تمام هستي خويش را در برابر دشواريهاي زيستن قرار ميدهند تا آواز گنجشكهاي آنان همواره خوشنواتر باشد.
آواز گنجشكها قصه خود را در 2 موقعيت متصل به هم پي ميگيرد. يكي زندگي كريم كه خط اصلي داستان بر دوش او قرار دارد و ديگري دنياي بچهها كه با فروش گل و ماهي و روياهاي كودكانهاي كه براي بهبود معيشت خود دارند، هم بر تلخي قصه ميافزايد و هم لطافتي شاعرانه به آن ميدهد. فيلمبرداري از نماهاي بالا و لانگشاتهاي زيبا از طبيعت را هم نبايد فراموش كرد. آواز گنجشكها نيز مثل آثار ديگر مجيدي از دل تاريكي و فقر و فلاكت در پايان روزنهاي به اميد و بهبود و روشني ميگشايد و در همين لحظهاي كه به پايان اين مطلب رسيدم، تلويزيون خبر از انتخاب مجيدي به عنوان بهترين كارگردان راي ميدهد.